صيانت فرمود و از آنشب باز كه غم دل با من گفتى عهد كرده بودم كه تا شر اين نمك - به حرام را از حرم تو دفع نكنم انگشت بر نمك نزنم
حكايت : آوردهاند كه در زمان معتضد عباسى تاجرى مبلغى زر نزديكى از امراى خليفه داشت
و امير در اداى آن تغافل و اهمال مينمود و چون تاجر حق خود را مىطلبيد با وى استخفاف ميكرد هرچند شفيعان انگيخت مفيد نيفتاده دل از آنوجه برداشت روزى اين سخن را با دوستى بيان كرد صديق با وى گفت من طريق حصول آن وجه را ميدانم تاجر گفت كه صديق مرا ببازار برده بر در دكان خياطى بايستاد بر آن دكانچه خياطى پير نشسته بود و قرآن ميخواند رفيق با من گفت قصهء خود را با اين خياط بگوى تا مال ترا بستاند من گفتم با من استهزا ميكنى بارها مردم متعين را شفيع ساختم و كمال سعى بجا آوردم فلسى بحصول موصول نشد معلوم است كه از دست خياطى چه آيد رفيق گفت بارى تو حال خود بگوى اگر نفعى نكند ضررى متصور نخواهد بود پس شرح حال خود بگفتم خياط از دكان به زير آمده با ما بدر خانه آن امير شتافت جماعتى سرهنگان و خدم كه بر در سراى او بودند چون شيخ خياط را ديدند از جاى برجستند و تعظيم وى نمودند بتقبيل انامل او مبادرت جستند و گفتند امير به شكار رفته است اگر خدمتى باشد كه از دست ما برآيد بتقديم رسانيم و الا توقف بايد نمود تا امير برسد شيخ متوقف شد تا امير رسيد چون نظرش بر خياط افتاد در توقير و احترام وى مبالغه نموده پرسيد كه خدمت چيست شيخ گفت جامه بيرون كن تا با تو بگويم امير گفت جامه بيرون نكنم تا بخدمتى كه بجهة آن رنجه شدهء اقدام ننمايم شيخ گفت دين مرد را تسليم نماى امير گفت بالفعل در خزانه بيش از پنجهزار درم موجود نيست آن را بستاند و بجهة باقى مرهون قيمتى به او دهم تا مدت يك ماه اگر آنوجه را تسليم كنم فبها و الا مرهونرا بفروشد و دين خود را قبض نمايد تاجر گفت مال و گرو بستدم و خياط بر آن جمله گواهان عادل گرفته بيرون آمد چون بدر دكان او رفتم من نقود نزد او گذاشته گفتم اينجمله حق و ملك تست چندانكه خواهى از اين نقود بردار گفت خدا بر مال تو بركت كناد مال خود را تصرف كن و بسلامت برو گفتم مدتى مديد است كه من اين مبلغ پيش اينمرد داشتم و اكثر اركان دولت را شفيع ساختم و التفات بسخن هيچكس نكرد سبب چيست كه مطيع و منقاد تو گشت شيخ گفت چون غرض تو حاصل گشت فضولى مكن و در كسب من خلل ميفكن الحاح تمام كردم بر زبان آورد تا در اين