تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 262

مساهمون:

ص٢٦٢
گفته است ابو حازم كه من نيز يكى از غريمانم و با ايشان در اين حق برابرم بقسمت عدل رضا داد

حكايت : در بعضى از تواريخ مسطور است كه در وقتى كه ركاب سلطان سعيد سنجر به طرف طالقان حركت فرمود

كودكى از طالقان بنظاره بيرون آمده بر سر تلى ايستاده بود پنداشت كه زاغيست كمان از سلاح‌دار بستد و تير در كمان نهاده چونمرغ چهار پر تير از آشيان كمان پرواز كرد كبوتر روح كودك قفس غالب را وداع كرد .
چو بوسيد پيكان سرانگشت او * گذر كرد از مهرهء پشت او
سلطان فرمود تا مشاهده نمايند كه از چه جنس مرغ بود سواران تاختند و آن كودك را بر سپرى خوابانيده نزد پادشاه آوردند سلطان چون كودك را بآنحال ديد سلك مرواريد بالماس مژه از هم بگسست و فرمود تا هم آنجا سراپرده بزدند و مثال داد تا اولياى او را بطلبيدند پدرى درويش داشت كه بمحنت فقر و فاقه درمانده بود سلطان فرمود تا طشتى پر زر حاضر كرده شمشيرى بر زبر آن نهادند بآنمرد خطاب كرد كه بالخطا و غلط فرزند ترا كشته‌ايم اينك تيغ و سر و اينك طشت زر هركدام كه اختيار كنى فرمان‌تر است كه مرا طاقت عذاب قيامت نيست آنمرد زمين بوسيده گفت هزار جان مقدس فداى شه باد كلاه گوشهء ترا بايد كه نقصان نباشد اگر عمامه خورشيد پريشان گردد چه زيان سلطان فرمود تا زر تسليم او كردند و آنمرد از ارباب ثروت شد

حكايت : مورخان صاحب تأييد در مصنفات بلاغت اسلوب آورده‌اند

كه شبى سلطان محمود در مهد استراحت آسوده بود ناگاه از خواب درآمده هرچند جهد كرد بخواب نرفت بخاطرش رسيد كه مگر دادخواهى بر در بارگاه هست خادمى را فرمود كه برو و تفحص كن كه بر در بارگاه كيست اگر مظلومى باشد او را حاضر كن خادم بيرون رفت و خبر آورد كه كسى نيافتم سلطان محمود سر بر بالين نهاده خواب ميسر نشد و همان اضطراب برقرار بود محمود دانست كه خادم در تفحص تقصير مىكند پس خود برخاسته شمشيرى حمايل كرده بيرون آمد بر در حرم او مسجدى بود چون آنجا رسيد آواز نالهء به گوش او رسيد چون به مسجد درآمد بيچارهء را ديد كه روى بر خاك نهاده و سرشك از ديده گشاده ميگفت « يا من
لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ »
محمود در بر مظلومان بسته و در مجلس انس نشسته
خفته بر سنجاب شاهى نازنينى را چه غم * گر ز خار و خاره سازد بستر و بالين غريب