زدند مرغان اضطراب مينمودند و پر و بال در چشم ايشان ميزدند و غلامانرا باينصورت گرد لشكرگاه برآوردند و ندا كردند كه هركه مرغ روستائى را بىاذن گيرد سزاى او اينست و چون اهل شهر اين عدالت مشاهده كردند با يكديگر گفتند كه حاكم اينچنين كم بدست آيد بهتر آنكه شهر را بوى سپاريم و باتفاق به خدمت البتكين رفته كمر خدمت او برميان بستند
حكايت : آوردهاند كه محمد بن اسحق والى خوزستان وزيرى بغايت عادل و كافى داشت
اما خواص محمد با وزير نقارى داشتند و هميشه زبان بسعايت او ميگشودند و محمد بسخنان آنطايفه ملتفت نميشد عاقبت تير تزوير ايشان بر هدف مقصود آمده محمد بن اسحق وزير را معزول ساخته مصادره نمود روزى چند مصابره پيش گرفت تا سورت غضب فرونشست آنگاه بوى پيغام داد كه من بنده در ذمت ايندولت حقوق بسيار دارم چون در اين ولا از منصب و مال دور ماندهام التماس دارم كه امير از مملكت خود قريه ويرانهء به من دهد تا بتخم و عوامل خويش آن را آبادان سازم و از آن ممر وجه معاش بدست آرم امير محمد جواب فرستاد كه تو هر قريه كه تعيين نمائى ما بر تو تسليم نمائيم وزير جواب داد كه چون در اينوقت مقاليد رتق و فتق ممالك در دست من نيست بايد كه ارباب مناصب ديوان اعلى قريهء معين سازند محمد ابن اسحق ديوانيانرا فرمود كه قريه خراب پيدا كنيد تا بوزير معزول دهم ايشان بعد از تأمل بسيار گفتند كه قريه خراب نيست امير بوزير پيغام داد كه ديه خراب پيدا نميشود قريه معموره معين كن تا به تو دهم وزير گفت غرض قريه خراب و معمور نيست لكن ميخواستم كه امير بداند كه من در اينمدت چنان زندگانى كردهام كه در همه ولايت يكقريه خراب نمانده است و سپاهى و رعيت خوشنود و شاكرند اگر شغل وزارت به ديگرى تفويض كنى بايد كه هم بدين نسق زندگانى كند محمد بن اسحق از خواب غفلت بيدار شده گفت هيچكس را در اين منصب لايقتر از تو نميدانم و او را بار ديگر بر مسند وزارت نشاند
حكايت : آوردهاند كه يكى از زهاد به خدمت ابو جعفر منصور دوانيقى آمد
و او را نصيحت مينمود در اثناى محاوره گفت نوبتى در سفر بديار چين افتادم در آن ايام پادشاه چين را مرضى حادث شده حس سمعش باطل گشت امراء و اعيانرا طلب نموده در حضور ايشان زارزار بگريست و بر زبان آورد كه مرا حادثهء عظيم افتاده و حس سمع من باطل شده ايشان گفتند پادشاهرا از اين صورت غم نبايد خورد كه البته خداى تعالى ببركت عدل