نزد شهنشاه برم داورى * تا كند از عدل مرا ياورى
شيخ ز تاجر چو شنيد اين حديث * با دل خود كرد خطاب آن خبيث
كز سخنش گر ملك آگه شود * دستم از آن عاريه كوته شود
در دل سرد آتش حرصش فسرد * بدرهء دينار بتاجر سپرد
خواجه همان بدره بسلطان رساند * شاه فرستاد و دغل را بخواند
گفت كه ريشش بتراشيد زود * تا شود از روى سياهى چه دود
آه ازين شيخ و از اين قاضيان * سودى از ايشان نكنى جز زيان
نقد ضعيفان بدغل مىبرند * مال يتيمان بحيل مىخورند
پنجه فروبرده بمال كسان * بى خبر از مالك روزىرسان
خون كسان ما حضر خوانشان * خون چكد از هربن دندانشان
ريش سفيد از اثر روز و ماه * دل چه شب تيره ز عصيان سياه
داده بدن پرورش از مال وقف * همچو دف افتاده بدنبال وقف
در عقب حرص چو دنبالهاند * صدقهخور مرده صد سالهاند
شيخ چنين رهزن ايمان بود * خازن گنجينهء شيطان بود
حكايت : از خواجه عبد الحميد مرويست كه گفت
در عهد سلطان محمود سبكتكين يكى از حجاب بارگاه سلطان كه از بلاد خراسان بغزنين ميرفت در اين اثنا چون بخسروآباد رسيد الاغى محتاج بود درازگوش روستائى گرفته بىاذن صاحب بار كرده به منزل ديگر برد صاحب حمار اينمعنى بپادشاه نوشت و چون صاحب بغزنين رسيد ببارگاه درآمد با سلاح بجاى خود بايستاد سلطان مهتر قرنفل را طلبيده گفت با اينمرد بگوى كه مادام كه من بر تخت سلطنت متمكن باشم امثال ترا چه زهره و يارا كه باركش رعيت را بالاغ گيرند او را بخسروآباد برده بفرماى تا مردم جمع شوند و در برابر خلايق او را به دو نيم زن و بگو كه جريمهء او اينست كه درازگوش رعايا بالاغ گرفته است
حكايت : آوردهاند كه در زمان عمر عبد العزيز از موضعى مشك بغنيمت آورده بودند
و حضور او قسمت مينمودند عمر مشام خود را گرفته بربست از سبب آن پرسيدند جواب داد كه منفعت مشگ بوى آنست و اين مشك حق مسلمانانست مرا روا نيست كه از آن منتفع گردم گويند روزى از بيت المال