تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 255

مساهمون:

ص٢٥٥
طلبيده تاجر را گفت كيسه را حاضر كن و با رفوگر گفت كه اين كيسه را ديدهء رفاف با نايب قاضى گفت كه اين كيسه‌ايست كه تو پيش من آوردى و گفتى از دست غلام افتاده و پاره شده است آن را رفو كن كه ميخواهم نقد را بجاى ديگر نقل نكنم خليفه نايب قاضى را گفت مال مسلمانانرا بازده و الا ترا سياستى كنم كه عالميان عبرت گيرند نايب و قاضى زر را تسليم تاجر كرده خليفه او را از آنعمل معزول ساخته راقم گويد كه قبل‌از تاليف اين نسخه رساله مثنوى در سلك نظم ترتيب داده از آن جمله اين حكايت كه منظوم ميگردد و چون مناسب اينمقام است نقل افتاد رجاء واثق كه در نظر اهل بصيرت مستحسن نمايد .
تاجر پيرى به زمان قديم * داشت به من لعل و بخروار سيم گشته بثروت علم اندر جهان * مايهء او حاصل دريا و كان عاقبت از دزد اجل جان نبرد * دست اجل حلق وجودش فشرد چون پسرش مايه ز حد بيش ديد * عاقبت كار خود از پيش ديد خواست كه نصفى بتجارت برد * نصف دگر پيش كسى اسپرد ز آنكه اگر جمله بصحرا برد * دزد بيكباره بيغما برد بود در آن بلدهء جنت نظير * شيخ كبيرى شده چون چرخ پير قاضى آن مملكت آن شيخ بود * گوى قضا از همه‌كس مير بود نصف از آن زر بر آنشيخ برد * كيسهء سرمهر امانت سپرد خواجه چو آهنك تجارت نمود * دزد متاعش همه غارت نمود از سفر آمد دل از انديشه ريش * غافل از آندزد كه آمد به‌پيش رفت سوى قاضى و دينار خواست * مال امانت ز نگهدار خواست شيخك دين باخته انكار كرد * دين خود اندر سر دينار كرد تا نشود راز امانت پديد * تيغ زبانرا بخيانت كشيد گفت تو خالى ز جنون نيستى * من نشناسم كه تو خود كيستى تاجر از اين قصه چو آگاه گشت * رنگ رخش زردتر از كاه گشت آه چنانزد كه دل خاك سوخت * دود دلش دامن افلاك سوخت حاكم آن بلدهء جنت درود * سرور شاهان عضد الدوله بود