تابان از رشك چهرهء رخشان او در پرده حجاب متوارى بود آتش محبت آن جميله دود از دل من برآورده منزل او را نشان كردم و چون شب درآمد بر سر بالين او رفتم و دست بر پستانش نهادم دختر از خواب برآمده مرا بر سر بالين خود ديد گفت بريده باد انگشتان آنكه به حرام بحرم مسلمانان دراز كند هيبتى از اين دو كلمه در دل من افتاد بازگشتم و روى بمصاف خصم نهادم در اثناى محاربه با مبارزى مقابل افتادم و او را با نيزه از پشت زين افكندم ؛ مقارن آنحال تيغى افكنده بر سر دست من آمده سه انگشت مرا مقطوع ساخت و من گريبان خود را بدعاى آندختر گرفتم و توبه كردم كه هرگز ديگر به نظر خيانت در هيچ مسلمان ننگرم
حكايت : در زمان معتضد عباسى مردى عرضه داشتى نوشت
و به او داد مضمون آنكه وقتى كه عزيمت حج داشتم كيسهء سربمهر كه در آن هزار مثقال طلا بود بنزديك نايب قاضى سپردم و چون از مكه مراجعت نمودم امانت خود طلبيدم كيسه را به مهر من حاضر كرد و چون مهر برداشتم بجاى طلا سرب يافتم و هرچند زر خود را از وى ميطلبم ميگويد كه تو كيسهء سربمهر نزد من گذاشتى من همان كيسه را به مهر تو دادم و نميدانم كه در آنجا طلا بود يا سرب خليفه گفت بازگرد و غم مدار كه زر ترا پيدا كنم صاحب زر از مجلس بيرونرفته خليفه لحظهء متأمل شده جامهدار خويش را طلبيد فرمود كه يكدست جامه و دستارى حاضر كن چون جامهدار بفرموده عمل نمود او را بمهمى فرستاده دستاريكه جامهدار آورده بود برداشته پاره كرد و درهم پيچيده بجاى خود نهاد چون جامهدار از آن مهم بازآمد خليفه گفت اين ملبوسات را ببر و فردا بياور چونجامهدار آنها را به خانه برد روز ديگر خواست كه نزد خليفه برد دستار خاصه را پاره يافت بيم و ترس بر وى مستولى شده ببازار رفت و از مردم تحقيق نمود كه رفوگرى ميخواهم كه جامه را رفو كند كه معلوم نشود و او را برجائى نشان دادند كه بر اين كار ماهر بود جامهدار آن دستار را رفو كرده نزد معتضد برد خليفه در آن نگاه كرد پرسيد كه اين را كه رفو كرده است جامهدار ترسان و هراسان شد خليفه گفت مترس كه من آن را پاره كرده بودم جامهدار گفت فلان رفوگر معتضد باحضار او اشارت فرمود چون حاضر شد با او گفت كه سخنى از تو خواهم پرسيد اگر راست خواهى گفت امان يا بى راست بگو كه در اينشهر جهة نايب قاضى كيسهء رفو كردهء گفت بلى معتضد صاحب زر و نايب قاضى را