تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 253

مساهمون:

ص٢٥٣
آن ميدارد كه جسد نوشيروانرا كه بمفارقت نوشين‌روان گرفتار است به‌بينم پس تفحص كرده دخمه او را پيدا كردند و سر او را برگشادند او را بر مثال شخصى كه در خواب باشد در خاك خفته مأمون متعجب گشته جبين كسرى ببوسيد و در انگشت او انگشتريها ديد بر هريكى از آن چيزى نوشته بر يك خاتم مرقوم بود كه با دوست و دشمن مدارا كن و بر ديگرى مكتوب بود كه در امور مشورت كن با عقلا تا مقصود تو حاصل شود بر ديگرى منقوش بود كه قناعت پيشه كن تا عيش تو خرم و روزگار تو خوش باشد وزير گفت يا امير المؤمنين اين انگشتريها ضايع خواهند شد و بايدشان برداشت مامون در غضب شده گفت از كفايت تو همين مطلوب بود فرمود تا آنخاك را بمشك و عنبر آكنده دخمه را بپوشانيد

حكايت : آورده‌اند كه يكى از تجار هند نه‌لك تنكه نزديكى اعيان بامانت گذاشت

و بعداز مدتى فوت شد امين پسر او را طلبيده گفت پدر تو اين مقدار زر به من سپرده برسم امانت اكنون مال خود بستان پسر گفت من بر اين امانت وقوف ندارم شايد كه در دفتر ثبت باشد بدفتر رجوع كردند ننوشته بود پسر گفت پدر من بهركه چيزى ميداد بدفتر ثبت مينمود اين مبلغ كه تو ميگوئى ننوشته است معلوم مىشود كه اين امانت از ديگريست و بر من حلال نيست كه امانت غيريرا بستانم و امين در تسليم او غلو مينمود و پسر امتناع ميكرد ميان ايشان بدين‌سبب نزاع و جدال روى نمود و صورت قضيه را بر راى عرض كردند گفت صواب آنست كه اين زر را در چيزى كه نفع آن مستمر باشد صرف كند تا نفع آن به صاحبش رسد و عوض نه‌لك بركهء كه در جهان عديل ندارد بنا كردند تا امروز آن بركه هست

حكايت : آورده‌اند كه يكى از ملوك كرمان كه بصفت نصفت و عدالت موصوف بود

و سه انگشت دست راست نداشت و هيچكس را ياراى آن نبود كه سبب قطع انامل از او پرسد روزى مردى عرض كرد كه اى پادشاه عادل پسر تو در جوار من نزول نموده بدين‌سبب عورات من نميتوانند كه بمهمى قدم در صحن سراى نهند پادشاه پسر را طلبيده فرمود كه از آن منزل انتقال نمايد شاهزاده جواب داد كه اينخانه ملك من است پادشاه فرمود كه اى پسر اينمعنى مناسب خاندان من نيست كه عورات مسلمانان از من در مضرت باشند آنگاه حكايت كرد كه وقتى در مصافى ميرفتم در قريهء نزول نمودم عورات آنقريه بنظارهء من بيرون آمدند و درميان ايشان دخترى به نظر من درآمد كه خورشيد
زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 253 | مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )