گذشت رعايا جلاى وطن كرده سپاهيان بسبب فقدان علوفه و مرسوم متفرق گشتند در اين اثنا خبر توجه خاقان بملك ايران متواتر شده بهرام خواست كه استعداد سپاه نمايد خزانه را از نقد و جنس خالى يافت و سپاهرا پراكنده ديد خواص را طلبيده از صورت حال استفسار نمود جواب دادند كه بنابر تغافل و بىپروائى پادشاه و عدم التفات او بامور مملكت وزير دست تطاول بملك و مال دراز كرد تا حال بدين منوال رسيد بهرام پريشان خاطر شده وزير را مؤاخذه نمود اول زندانيان را طلبيده ديوان آنجماعت را پرسيد اكثر آن مردم را وزير بجهة غرض فاسد محبوس ساخته بود از يكى پرسيد كه تو بچه گناه در زندانى جواب داد كه وزير برادرم را كشته اموال او را تصرف نمود مرا بجهة آنكه از او شكايت نكنم بند كرده و ديگرى گفت كه وزير عقد مرواريدى ميخريد چون بها طلبيدم مرا در بند كرد و چون خانهء او جستند مكتوبات خاقان بيرون آمده بود كه به او نوشته بود بهرام على الفور وزير را سياست كرده اموال او را تصرف نمود و آنچه از رعايا بظلم گرفته بود بازداد لاجرم بسبب آن عدالت با هزار سوار ترك را شكست داد
حكايت : چون نوبت سلطنت بنوشيروان رسيد
امرا و اعيانرا طلبيده با ايشان گفت ترك ظلم و جور كنيد كه من مانند پدر در باب سياست ظالمان تغافل نخواهم نمود اما چون امرا بتعدى و ستم عادت كرده بودند از آن فعل شنيع آسان ممتنع نمىشدند در اين اثنا حاكم آذربايجان مزرعه پيرهزنى را بستم غصب كرد پيره زال بمداين آمده بر سر راه كسرى بايستاد و چون پادشاه به آنجا رسيد تظلم نمود نوشيروان يكى از خواص را فرمود كه پيرهزنرا محافظت نموده اسباب معاش او مهيا سازد و فى الفور يكى از معتمدان خود را بآذربايجان فرستاده تا صورت حال را تحقيق نموده بازگشت كسرى امير آذربايجانرا طلب داشت چون بپايه سرير كسرى رسيد كسرى از اركان دولت پرسيد كه اموال و اسباب سپهبد آذربايجان چه مقدار تواند بود جواب دادند كه تجمل او را نهايت نيست نوشيروان فرمود كه با اينهمه زر و مال و نفاذ امر و استقلال روا باشد كه مزرعه اين زن عاجزه را بظلم و ستم بستاند و تصرف نمايد گفتند كه لايق او نيست كه چنين كند كسرى فرمود كه پيرهزنرا حاضر كردند تا تظلم نمود و آنمرد معتمديكه بآذربايجان رفته بود گواهى داد آتش غضب شهريارى اشتعال يافته بجهة سياست و عبرت