دينار بوى بخشد ابراهيم گفت چون اين سخن شنيدم آن عود را در كنار نهاده خواستم كه بسرود زبان بگشايم گفت ملتمس آنست كه نخست من ترنم كنم و صوتهائيكه به عمل آوردهام تو آن را بآهنك عود بنوازى و من گوش بقول او كردم و حجام عملى چند خواند كه من متعجب شدم و از او پرسيدم كه اين اصوات را از كه آموختهاى گفت مدتى ملازم اسحق بن ابراهيم موصلى بودم اين هنر از او كسب نمودهام و چون شب درآمد و عزم آن كردم كه از منزل حجام به جائى ديگر روم خريطهء پر از دينار پيش او نهادم و گفتم اين محقر را در ما يحتاج خود صرف كن گفت عجب حالتى مشاهده ميكنم كه با آنكه من ميخواهم كه هرچه داشته باشم نثار قدم تو كنم تا بقبول آن بر من منت نهى تو داعيهء آن داريكه بانعام و صله خود مرا ممنون گردانى و هرچند مبالغه كردم فلسى برنگرفت و مأمون در سال دويست و هيجده پسر خود عباس ابن مامونرا كه وليعهد ساخته بود او را خلع كرده برادر خود ابراهيم بن معتصم را ولايت عهد داد و سبب عزل عباس آنكه نوبتى مأمون شنيد كه عباس خادم خود را مىگفت كه بفلان موضع رو و يكدرم بترهفروش ده و يكدانگ تره بستان و پنج دانك ديگر از او پس بگير مأمونگفت كسى كه حساب يكدانك و يكدرم داند قابل سلطنت نيست و زمام مهام مسلمانانرا بدست چنين كسى نميدهم فى الفور او را خلع نمود آوردهاند كه نوبتى هرون الرشيد بسائلى صد دينار انعام فرمود يحيى بن خالد برمكى بگوشهء چشم اشاره نمود كه خطا كردى و چونمجلس خلوت شد هرون از يحيى پرسيد كه چه خطا كردم يحيى گفت بايد كه خلفا كمتر از هزار حساب ندانند بايستى گفت تا هزار درم بوى دهند تا شامل صد دينار باشد و عدد ناقص بر زبان خليفه جريان نيابد و بالجمله مأمون در سال مذكور عزم روم نمود و چون بآنمرزوبوم رسيد بر لب آب روديكه آن را ايدونبندرود گويند فرود آمده لشكرها به اطراف فرستاد روزى بر لب آنرود نشسته بود پايها در آب نهاده گفت هرگز آبى به اين سردى و لطافت نديدهام طعامى خواهم كه اشتهاى آب آورد چهچيز بخوريم معتصم گفت آنچه رأى خليفه اقتضا كند مأمون گفت خرماى آزاد نيكوست و اكنون در بغداد آنخرما رسيده باشد در اين اثنا صداى جرس برآمده مأمون گفت بنگريد كه چه آوردهاند چون تفحص كردند خرماى آزاد بود مأمون از آن حسن اتفاق مسرور شده و از آن خرما بسيار مىخورده در همانشب
زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 181
مساهمون: مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )
ص١٨١