بر وى طارى شده هرچند معالجات مينمودند مفيد نمىافتاد چه مأمون ترك گل خوردن نميتوانست نمود عاقبت جمعى از اقرباى مأمون نزد على بن موسى الرضا عليه السّلام آمده گفتند يابن رسول اللّه دست قدرت طبيبان از معالجهء پسر عمت كوتاه گشته اكنون وقت آنست كه در باب وى عنايتى فرمائى كه هلاك خواهد شد امام بر سر بالين مأمون رفته فرمود اى مأمون تو پادشاهى عاقل و دانائى و ملك مدبر صاحب رائى و ملوك را عزمهاى درست مىباشد كه بر هرچه عزم جزم كنند چرخ گردون بر تبديل آن قادر نباشد بر ناخوردن گل عزم جزم كن و همت بر آن گمار كه ديگر گرد آن نگردى مأمون از سخن امام عليه السّلام متأثر شده بر ترك آن عزم جزم كرد و از آن بليه خلاص يافت بالجمله چون مأمون ببغداد رسيد فضل بن ربيع و ابراهيم بن مهدى بر زواياى اختفا خزيده اهل بغداد بمراسم استقبال استعجال نمودند و مامون به بغداد آمده ندا كرد كه هركه ابراهيم را نزد من آرد صد هزار مثقال طلا به او دهم و هركه فضل را آرد صد هزار مثقال نقره بوى انعام كنم و شاهك بن سنديرا مقرر گردانيد تا ايشانرا پيدا كند بعد از مدتى فضل بن ربيع را كه در خانه سوداگرى پنهان شده بود گرفته نزد مأمون برد و فضل تضرع بسيار نموده در باب فضيلت عفو و اغماض داستانها پرداخته مامون گفت از سر خون تو درگذشتم اما بيان نما كه در ايام اختفا ترا چه صورتها روى نمود فضل گفت نوبتى از آن نهانخانه كه بودم بيرون آمده بجهة پيدا كردن زاويهء ديگر رو به راه آوردم و هيأت خود را مشابه ساربانان ساخته جوالى بر دوش گرفتم تا كسى در بادية المنظر مرا نشناسد و بىآنكه مقصدى داشته باشم در محلات ميگشتم تا شايد آشنائى پيدا كنم و به خانه او درآيم در اين اثنا سوارى و پيادهء به من رسيدند و پياده مرا شناخته سوار را خبر كرد و سوار بجهة گرفتن من اسب برانگيخت من جوالى كه در پشت داشتم حركت داده اسب رميده او را بر زمين زد و من به قوت هرچه تمامتر آغاز دويدن كردم ناگاه بر در خانهء رسيده پيرزنى در آنخانه نشسته ديدم گفتم ايمادر توانى كه مرا يك لحظه در منزل خود جاى دهى اشاره ببالاخانه كرده گفت باينجا درآى و من ببالاخانه درآمده هنوز ننشسته بودم كه سوار بر در آنخانه رسيده از پيرزن پرسيد كه شخصى به اين هيأت از پيش تو نگذشت زن گفت من كسى را نديدم سوار دست بر دست زده گفت ايمادر امروز فضل بن ربيع را كه خليفه فرموده كه بجهة
زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 178
مساهمون: مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )
ص١٧٨