مروتى كه كرده بود باداء احسان مخصوص ساخته مرتبهء او را زياده ساخت و حكم كرد تا آن تاجر را هشتاد تازيانه زدند و از بغداد اخراج كردند و بعد از چندگاه ابراهيم بن مهديرا عسسان گرفته نزد مامون بردند فصلى مشبع در فضيلت صلهء رحم و ترك انتقام بر زبان آورده مضمون اين قطعه بيان نمود :
گناه خورد بنزديك عفو خورد برند * بخورد مايه گنه نزد عفو تو نايم
بنزد عفو تو آرم از آن گناه بزرگ * كه تا بزرگى عفوت بخلق بنمايم
مامون از جريمه عم درگذشت فرمود تا او را در همان لباس در خانه نشاندند و اكابر و معارف بل ارازل و اصاغر در آنخانه رفته ويرا در آن لباس مشاهده نمودند و بعد از آن او را نديم مجلس گردانيد از ابراهيم بن مهدى منقولست كه نوبتى در ايام اختفا از موضعى كه بودم بيرون آمده بجهة نهانخانه ديگر روانشدم چون از آن محله بيرون آمدم مسافتى قطع كرده آواز سم اسبان شنيدم از بيم بكوچهء گريختم و بحسب اتفاق آنكوچه را پيش بسته بود و در آخر آنكوچه مردى سياه چرده را ديدم كه بر در سرائى ايستاده با او گفتم اى جوانمرد توانيكه يك لحظه مرا در منزل خود جاى دهى گفت بدينخانه درآى چون بقول او عمل نمودم در خانه را از بيرون بسته ناپيدا شد با خود گفتم همينلحظه عسسانرا خواهد آورد تا مرا گرفته بنزد مامون برند در اين انديشه بودم كه صاحبخانه درآمده و مقدارى گوشت و كاسه و كوزه نوى و فرشى پاكيزه همراه آورده گفت من مردى حجامم با خود انديشيدم كه شايد ترا از اشياء معمول من تنفرى حاصل شود بنابرآن زمانى از خدمت تخلف نمودم و به خريدن اين اشيا مشغول گشتم ابراهيم گويد برخاستم و طعامى لذيذ پختم و چون از طعام پختن و خوردن فراغت حاصل شد گفت اگر خواهى قدرى شراب حاضر سازم و در خدمت تو امروز بلهو و سرور و عيش و حضور بشب رسانيم گفتم اختيار با تست حجام صراحى حاضر كرده چون هركدام دو پياله خورديم عودى بيرون آورده گفت هر چند گستاخى ميكنم پاس خاطر تو بر من واجبست اما ملتمس چنانست كه اين بنده را بسرود عودى محظوظ گردانى پرسيدم كه ترا از كجا معلوم شد كه من در اين فن دخلى مينمايم جواب داد كه تو معروفتر از آنى كه بتعريف احتياج داشته باشى ابراهيم بن مهدى توئى كه خليفه قبول نموده كه هركس ترا به او نشان دهد صد هزار