تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 177

مساهمون:

ص١٧٧
حالات آنجا را با مأمون بيان كرده مأمون گفت كه فضل با من گفت كه مردم ابراهيم را باستصواب حسن بن سهل بامارت نشانده‌اند امام فرمود كه فضل خيانت و با تو دروغ گفته و فضل چنان كرده بود كه هيچكس از امرا و خواص را زهرهء آن نبود كه بخلاف مزاج او با مأمون كلمهء بگويند چون مأمون اين سخن از امام عليه السّلام شنيد اعيان دولت را طلبيده از ايشان استفسار احوال نمود ايشان گفتند چنانست كه فرزند رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله ميفرمايد و ما از خوف فضل هيچ نميگفتيم و بعد از اطلاع بر احوال عراق روى توجه ببغداد نهاده چون بسرخس رسيد فضل بن سهل را در حمام بكشتند و فضل از علم نجوم استخراج كرده بود كه در فلانروز خون وى در ميان آب و آتش ريخته گردد ، با خود گفت كه اين دو ضد در موضعى كه با هم علاقه داشته باشند حمام تواند بود پس بحمام رفته قصد فصد كرد تا خون او در ميان آب و آتش ريخته گردد و خواست كه تقدير آسمانى بتدبير انسانى مندفع گردد و همان‌لحظه كه از فصد فراغت يافت پنج كس با تيغهاى برهنه بحمام آمده و او را پاره‌پاره ساختند و اين خبر بمأمون رسيده آغاز اضطراب نمود و ابو العباس دينوريرا به پيدا ساختن قاتلان فضل مأمور ساخت و چون ابو العباس ايشانرا پيدا كرده نزد مأمون برد از ايشان پرسيد كه چرا اينحركت كرديد گفتند يا امير المؤمنين از خدا بترس نه تو ما را زر و خلعت وعده فرموده بقتل وى امر كردى مأمون گفت دانستم كه شما در جواب من به اين بهانه تمسك خواهيد جست و فرمود تا آنجماعت را گردن زدند و سرهاى آنجماعت ببغداد نزد حسن بن سهل فرستاد و او را تعزيت رسانيد و وزارت خود را به او تفويض كرد و دختر او توران دخت را خطبه نمود و چون قاصد بتوران رسيد علت صرع و ماليخوليا بر حسن بن سهل عارض شده بود او را بند كرده بودند خزاين و لشكر را بابو حميد طوسى سپرده و چون اينخبر بمأمون رسيد فى الحال طبيب خود را نزد او فرستاد خادمى را بجهة محافظت طبيب تعيين كرد و ايشانرا وصيت كرد كه زينهار كه بند از پاى حسن برگيريد كه اگر ما را بند بر پاى حسن بايستى نهاد خزانه در آنكار مصروف نميشد و چون مأمون با على بن موسى الرضا بطوس رسيد خاك بيمروتى در چشم انسانيت كشيده آنسرو بوستان نبوت و ولايت را انگور زهرآلوده داد تا بجنت الاعلى خراميد آورده‌اند كه مأمونرا گل خوردن عادت شده بود بسبب آن امراض مهلك