رفتى تو و من بيتو بماندم فرياد * تو در خاكى و من در آتش بيتو
ذكر حكومت مامون الرشيد
چون امر سلطنت بر مامون قرار گرفت فضل بن سهل با او گفت كه خليفه را ببغداد بايد رفت كه دار الخلافه آنجاست مامون جواب داد كه مرا هواى خراسان خوشتر مىآيد و در مرو ساكن شده امارت عراق ببرادر فضل حسن بن سهل ارزانى داشت و امارت شام را بطاهر ذو اليمينين تفويض نموده و چون بعراق رسيد در ديار عراق حوادث متنوع بوقوع انجاميده ابراهيم ابن امام موسى الكاظم عليه السّلام بطلب خلافت برخاست و اين اخبار بمامون رسيده با فضل در دفع آنحادثه مشورت نمود فضل جواب داد كه صلاح در آنست كه يكى از اكابر اهلبيت را وليعهد گردانى تا سادات عالى درجات باينمعنى رضا داده ديگر فتنه نينگيزانند و قرعهء اختيار بنام امام ابو الحسن على بن موسى الرضا عليه التحية و الثنا افتاد مأمون خال خود رجاء بن ضحاك را بمدينه كه مسكن آنحضرت بود فرستاد تا امام را بمرو آورد يا بواسطه يا بيواسطه با آنحضرت گفت ميخواهم كه دست از سرانجام مهام خلافت كوتاه كرده حق را به مستحق گذارم و التماس دارم كه اين مهم را از من قبول نمائى امام رضا عليه السّلام قبول نفرموده گفت اگر بالفعل از قبول اين مهم امتناع ميكنى از قبول ولايت عهد چارهء نيست آنحضرت نيز از آن سخن امتناع نموده و چون كار بتهديد رسيد امام عليه السّلام سر رضا جنبانيده مأمون فرمود تا مجموع اولاد عباس از صغير و كبير بمرو حاضر شوند و سى هزار نفر از آنطايفه در شمار آمدند و همچنين مجموع علويان و معارف بنى هاشم را احضار نموده اول فرمود تا پسرش عباس بن مأمون با امام رضا عليه السّلام بيعت كرد آنگاه ساير علويان و عباسيان و امرا و اعيان مبايعت نمودند و الباس و اعلام اسود بود ؛ برايات و البسهء سبز مبدل ساخت و مجموع متوطنان اقصى از اين خبر اظهار مسرت كردند مگر جمعى از عباسيان و غلات شيعهء ايشان كه در بغداد استيلا داشتند گفتند كه مأمون از صلب رشيد نيست چه نعمت را از خاندان خود بدودمان ديگر نقل مىكند و بر مأمون لعنت كرده دست بيعت بعم او ابراهيم بن مهدى دادند و ابراهيم چند نوبت با حسن بن سهل محاربه نموده در جميع معارك ظفر ابراهيم را بود و اخبار بمرو رسيده فضل از مأمون بجهة مصلحت برادر خود پنهان ميداشت تا روزى امام رضا عليه السّلام را خلوتى روى نمود بتقريبى سخن بذكر عراق شد آنحضرت كماهى