و فضل فرمود تا در قصر بستند و خود بر بالاى غرفه رفته پيش او بنشست از مأمون مرويست كه چون بىادبى و حرارت عساكر از حد اعتدال تجاوز نمود چند نوبت قصد آن كردم كه از آن غرفه فرود آمده خود را بايشان نمايم كه حيا مانع آن جماعت گشته ترك آنحركات كنند اما فضل اشاره ميكرد كه بنشين و اللّه تو از اين غرفه بيرون نيائى مگر اينكه خليفهء روى زمين باشى و من تصور ميكردم كه فضل بجهة تسكين خاطر من سخنى ميگويد و بغايت آشفتهخاطر و پريشان ضمير بودم و ليكن فضل قطعا متأثر نگشت و تغييرى در او ظاهر نميشد و اسطرلاب در دست گرفته در آن نظر ميكرد در اين اثنا با غلامان كه در خدمت او ايستاده بودند گفت احتياط نمائيد كه سوارى از راه ميرسد ايشان ملاحظه كرده گفتند پيدا نيست بعد از لحظهء نوبت ديگر گفت نيكو بنگريد كه شترسوارى از راه عراق ظاهر شده كه بتعجيل شتر ميراند من برخاسته امعان نظر بجا آوردم سواد سوارى به نظر من درآمد گفتم اى فضل سياهيى مىبينم اما نميدانم كه مركوب او شتر است يا فرس چون نزديك رسيد معلوم شد كه جمازه سوار است فضل گفت اين سوار بشارتى مىآورد و به مجرد رسيدن او خليفه روى زمين خواهى شد و در اينوقت سپاهيان تهيه آن ميكردند كه در دار الخلافه را بشكنند كه ناگاه آمدن شتر سوار را معلوم كرده متوجه او شدند و همان لحظه آوازهء بشارت برآمده فوجفوج از عساكر بدر قصر آمده پياده شدند و زمين بوسيدند و آنشتر سوار قاصد طاهر بود كه سر على بن عيسى با فتحنامه آورده بود همان لحظه خلايق بتجديد بيعت مأمون پرداختند و او را امير المؤمنين گفتند و طاهر بعد از قتل على بن عيسى متوجه بغداد شده مامون هرثمة بن اعين را با سى هزار بمدد او فرستاده هرثمه از راه آذربايجان و طاهر از طرف همدان در حركت آمده بغداد را محاصره كردند و بعد از مدتى كاربر امين تنگ شده خزانهاش از نقود خالى مانده و مردم از او برگشتند لاجرم خواست كه نيمشبى نزد هرثمه رفته خود را از خلافت خلع كند طاهر از اينمعنى آگاه شده سر راه بر او بگرفت و فى الحال بقتلش مبادرت نمود ، مدت خلافتش چهار سال و هشت ماه مادرش زبيده بنت جعفر بن ابو جعفر دوانيقى بود و زبيده در مرثيه پسر قصيدهء گفته كه مضمون بعضى از آن ابيات اينست :
اى حال جهان تمام ناخوش بيتو * بعد از تو پريشان و مشوش بيتو