تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 170

مساهمون:

ص١٧٠
امام فرمود كه حد ديگرش سمرقند است رنگ و روى هرون زرد گشت و از غايت اضطراب بر زبان آورد كه حد ثالث كدامست امام فرمود كه حد سوم آن افريقيه مغربست لون هرون از زردى بسرخى مايل گشت و از حد چهارم پرسيد امام فرمود حد چهارم آن ارمنيه است رنگ روى هرون از سرخى بسياهى مبدل شد و در غضب رفته سر در پيش انداخت آنگاه سر برآورده گفت اى موسى تو حدود ممالك را نام بردى يعنى ملك بنو فاطمه است و بنو عباس بظلم و غصب تصرف نموده‌اند امام جواب داد كه من اول به تو گفتم كه رضاى تو بتسليم حقوق اهلبيت مقرون نخواهد بود و نشنيدى هرون كينهء آنحضرت را در دل گرفت و كمر قتل او برميان بست و يحيى بن خالد برمكى و جعفر بن يحيى بجانب آن حضرت برخاستند و هرون بسبب اينحال برمكيان را برانداخت و امام را زهر داد از روضة الصفا چنان مستفاد مىشود كه جعفر حمايت آنحضرت ميكرد و چون يحيى ديد كه هارون به جهت آن بر ايشان غضب خواهد نمود ؛ قبول كرد كه آن حضرت را زهر دهد و آن عمل بظهور رسانيد شخصى از اهل سياقت روايت كرد كه دفتر اخراجات هرون الرشيد به نظر من درآمد در ورقى نوشته ديدم كه در فلان تاريخ چندين زر و سيم و عطر و فرش بفرمان امير المؤمنين تسليم جعفر بن يحيى برمكى نموده شد و چون آنها را ميزان كردم صد هزار مثقال طلا برآمد و در ورقى ديگر نوشته ديدم كه بهاى نفت و بوريا كه جعفر برمكى را به آن سوختند چهار مثقال و يكدانگ و نيم نقره بود
افسوس كه در دفتر عمرم ايام * آن را روزى نويسد اينرا روزى
از محمد بن يزيد الدمشقى مرويست كه نوبتى فضل بن يحيى را پسرى متولد شد شعرا در تهنيت مولود پسر او قصايد غرا انشاد كردند و هيچكدام موافق طبع فضل نيفتاد اما ايشانرا بصلات كرامند اختصاص داد و مرا گفت تو نيز چند بيتى بگوى و من دو بيت گفتم فضل دوازده هزار مثقال طلا به من داد و من از آنوجه ضياع و عقار خريده صاحب ثروت گشتم و چون قضيهء زوال برامكه روى نمود روزى بحمام رفتم و حمامى را گفتم كسى نزد من فرست تا مرا خدمتى كند و او پسرى صبيح الوجه را نزد من فرستاد و پيش از آنكه بدلك من اشتغال نمايد حد كمال برمكيان بخاطر من گذشته آن ابيات كه در شان ولد فضل گفته بودم خواندم آنجوان نعره زده از هوش برفت من بيرون رفته حمامى را گفتم كه روا باشد كه مصروعى به خدمت من ميفرستى