تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 168

مساهمون:

ص١٦٨
از امراى ولايت بودند و از زمان ايام خلافت الى يومنا هذا هيچ وزيرى بشأن و عظمت و استقلال و حشمت و مروت و سخاوت آل برمك نبوده و هيچكس وزيرى بمكنت آل برمك نشان نداده و با وجود آن چون مدت وزارت ايشان بتطويل انجاميد هرون را از ايشان ملالت روى نموده و اول وهنى كه به حال ايشان راه يافت آن بود كه نوبتى جبرئيل بن بختيشوع طبيب كه ترسا بود در خلوتى نزد هرون رفته و هرون از او حال مزاج خويش استفسار مينمود كه يحيى درآمد و يحيى هرگاه كه به خدمت خليفه ميرفت رخصت نميطلبيد و چون آن روز بدستور معهود درآمد بجاى خود بنشست هرون از جبرئيل پرسيد كه كسى بىرخصت شما در خانهاى شما درمىآيد گفت نه هرون بر زبان آورد كه بايد منازل ما از خانهاى شما كمتر نباشد يحيى از جاى برخاسته گفت حال دولت امير المؤمنين بزينت خلود مزين باد چون بارها بنده را به اين عنايت كه هرگاه خواهى بيرخصت بمجلس خلافت درآى مخصوص فرموده‌ايد اين جرأت از من صادر شده اكنون توبه كردم كه ديگر مثل اينحركت نكنم هارون خاموش گرديده از غايت حيا سر در پيش انداخت و ديگر يحيى بيرخصت او بمجلس نرفت
ز خنديدن شه نگردى دلير * نه خنده است دندان نمودن ز شير
و اسباب تغيير مزاج هرون با برامكه بسيار است اما سبب اعظم كه جزء اخير و علة تامه آن قضيه بود آنست كه رشيد جعفر بن يحيى را دوست داشتى و خواهرى داشت عباسه نام كه بصحبت او نيز مفتون بود و چون در مجلس طرب نشستى عباسه خواهر را حاضر كردى و جعفر را نيز طلب نمودى و جعفر از دخول در آن مجلس بسبب عباسه امتناع نمود تا نوبتى رشيد با جعفر گفت ميدانم كه سبب تخلف تو از مجلس بزم حرمت عباسه است او را در نكاح تو آرم مشروط به آنكه ميان شما جز مشاهده و مكالمه امرى ديگر روى ننمايد و اينمعنى را بجهة آن ارتكاب مينمايم كه تو محرم او باشى و بىدهشت بحرم ما توانى آمد و بدين شرط عقد عباسه و جعفر منعقد شده جعفر بىدهشتى بمجلس رفتى و با عباسه مكالمه نمودى
و ليكن بيك چيز رنجور بود * كه انگشت از انگشترى دور بود
و چون جعفر جوانى نيكومنظر و شيرين‌گفتار بود عباسه دل از دست داده طالب وصال شد و بجعفر پيغام فرستاد :