با خود ميدانست گمان برد كه آنمرد تزويرى كرده آن كتابت بتزوير و دروغ آورده است لاجرم با او گفت كه من اين كتابت را بدار الخلافه ميفرستم اگر تو راستگو باشى نصف حكومت خود را به تو دهم و الا ترا بعقوبتى عظيم معاقب گردانم اكنون راست بگوى آنمرد گفت اى امير دروغ بر اموات توان بست الحمد اللّه كه يحيى در سلك احيا انتظام دارد عبد اللّه آن مكتوب را نزد يحيى فرستاد و يحيى در مجلسى كه مشحون بامرا بود بر زبان آورد كه اگر شخصى از ديوان امير المؤمنين مكتوبى بدروغ و حيله بيكى از امرا نويسد سزاى او چه باشد بعضى گفتند دست بريدن و برخى بر زبان آوردند كه گردن زدن يحيى بن خالد مكتوب عبد اللّه را باعيان و اشراف نموده گفت بيچاره كه از بغداد بارمنيه رفته مكتوب ما را سبب حصول مقاصد خود شناسد مروت اقتضاى آن مىكند كه در جواب نويسم كه او را رعايت نمايند آنگاه دوات و قلم برداشته بعبد اللّه بن مالك نوشت كه چون در اينولايت غبار نقار آن جناب را رفع نمودهايم فتح ابواب كرده آن شخص را كه ما سفارش كردهايم آنچه در باب او بجاى آورند منت بر اينجانب خواهد بود و چون مكتوب يحيى بعبد اللّه رسيد آنمرد را طلبيد گفت نصف حكومت خود را به تو دادم وى جواب داد كه حكومت امير را مىزيبد مرا رعايتى فرمايد عبد اللّه هزار مثقال طلا با دوازده دست جامهء زيبا و پنج استر و پنج اسب و پنج غلام و پنج كنيز به او داد و در سال صد و هفتاد و شش هرون حج گذارده امين و مأمونرا همراه برده فرمود تا نوبت ديگر با مأمون بيعت كرده بعد از آن مملكت خود را ميان پسران قسمت كرده ايشانرا سوگند داد كه با يكديگر مخالفت نكنند و بر اين جمله اكابر جهانرا گواه گرفت و قسمت مملكت را چنان كرد كه از گريوه اسدآباد همدان تا نهايت مغرب از امين باشد و همچنين از گريوه مذكور تا نهايت مشرق از مأمون باشد و در سال صد و هشتاد و سه هرون با مامون مرو را تختگاه خود سازد و امين در بغداد باشد و هريك از برادران كه پيشتر وفات يابند ملك او از برادر ديگر باشد آوردهاند كه يكى از الطاف الهى كه بهارون واقع شده بود آنست كه او را وزيرى مانند يحيى بن خالد برمكى روزى كرد و يحيى در علم و فضيلت و فراست و كياست و صباحت و سخاوت عديل و نظير نداشت و او را چهار پسر بود جعفر و فضل و محمد و موسى جعفر و فضل بنيابت پدر مهم وزارت را رونق ميدادند و محمد و موسى
زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 167
مساهمون: مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )
ص١٦٧