تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 169

مساهمون:

ص١٦٩
دل چو نار و رخ چو آبى كرده‌ام * از غم امرود و شفتالود تو
و چون اين پيغام بجعفر رسيد در جواب گفت بنده را چه حد آنكه اين تمنا بخاطر گذراند و جامهء وصال آن دلدار را در كارگاه خيال امثال ما فقيران نبافته‌اند و ذره بيمقدار را بجرم خورشيد نيافته‌اند اگرچه مانع شرعى از ميان ما ارتفاع يافته و دست نكاح پردهء امتناع برداشته ليكن از سياست سلطنت ترسانم و از سطوت خلافت هراسان
بر آن لب تشنه بايد زار بگريست * كه بر لب آب و بايد تشنه‌اش زيست
و چون از هردو جانب رغبت در ازدياد نهاد ؛ خوف سپر انداخت و از جانبين حيا و شرم مرتفع شده و هم در دار الخلافه فرصتى يافته خلوت كردند و مدتى مديد كس را بر حال ايشان اطلاع نبود و هرگاه كه فرصت يافتندى صورت اجتماع چهره گشودى تا عباسه را از جعفر دو پسر آمد و از بيم آنكه مبادا آنراز آشكارا گردد عباسه فرزندان خود را بخادمه داده به مكه فرستاده عاقبت اين سخن بهرون رسيد بيان اين مقال آنكه چون دولت آل برمك سپرى حواست شد ميان عيان عباسه و يكى از كنيزكان هرون مقالتى رفت آن كنيزك اينمعنى بهارون عرضه داشت و ذكر پسران بازراند هارون برنجيد و در سنه ثمان و ثمانين و مأه به مكه رفته بعد از تحقيق در وقت مراجعت به منزل رفته خادمى را فرمود كه جعفر را بكشت بعد از قتل جعفر هردو پسر را طلبيده بقول طبرى بكشت و بروايت مقدسى هردو را در چاه انداخت و يحيى بن خالد را در بغداد گرفته اول بفرمود تا هردو پسران او را گردن زدند و مثالها به اطراف ممالك نوشت كه مجموع منتسبان و متعلقان برامكه را گرفته اموال و ضياع و عقار ايشانرا در حيز تصرف درآوردند و يحيى بن خالد را بر سر جسر بياويختند و از آل برمك بجز محمد بن خالد برادر يحيى ديگر زنده نماند و او مردى بود كه بامور ملك اشتغال ننمودى بنابراين رشيد او را نياورد و در تاريخى به نظر بندهء احقر رسيده كه نوبتى هرون الرشيد با موسى بن جعفر گفت كه فدك را حدود كن تا به تو گذارم چون بر من روشنست كه در اخذ آن بر اهلبيت ظلم كرده‌اند و حضرت رسالت پناه صلى اللّه عليه و إله در حال حيات خود آن قريه را بفاطمه بخشيده است امام فرمود اگر من فدك را محدود كنم ترا دل نخواهد داد كه آن را به من گذارى هرون سوگند خورد كه در اين باب مضايقه نكنم امام فرمود كه حد اول آن عدنست رنگ روى هرون از اين متغير گشت