تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 165

مساهمون:

ص١٦٥
ابن خالد آزرده است چه او نميگذارد كه هرون خود را خلع كند اكنون بايد كه همين لحظه بقتل او پردازى كه من امشب بنفس خود مهم هارونرا كفايت خواهم نمود من گفتم يا امير المؤمنين هارون برادر اعيانى تست اگر بيجرمى بقتل او اقدام نمائى خلايق از تو متفرق گردند از سخن من نايرهء خشم او اشتعال يافته گفت ترا به اين فضولى چكار آنچه فرمايم بتقديم رسان و الا سر ترا تخته بند پايت گردانم من انگشت بر ديده نهادم هادى برخاست و گفت در همين موضع اقامت نماى اما اى هرثمه بايد كه با فوجى از سپاه بزندان روى و يحيى را با مجموع آل على كه در زندانست بقتل آرى و بكوفه شتابى و اولاد و اتباع بنى عباس را از آنجا بيرون كرده آتش در آن بلده زنى آنگاه بحرم در آمده من همانجا نشسته‌ام و چون پاسى از شب گذشت خادمى آمده گفت امير المؤمنين ترا ميخواهد من كلمهء شهادت بر زبان آورده روان شدم چو ميترسيدم كه شايد مرا بجهة آن نصيحت كه ويرا كرده‌ام بكشد و ميرفتم تا بموضعى كه آواز عورات بسمع من رسيد توقف نموده بآواز بلند گفتم تا امير المؤمنين بنفس شريف خود نطلبد از اينجا پيشتر نيايم ناگاه آواز زنى شنيدم كه گفت ويلك يا هرثمه منم خيزران مادر هادى و هارون بيا بنگر ما را چه حال پيش آمده و تو و كافه برايا از ظلم او نجات يافتيد آنگاه گفت چون هادى بحرم درآمد من مقنعه از سر گرفته زارى كردم تا از سر خون برادر درگذرد و قبول نكرد و گفت از پيش من دور شو و الا بهلاك خويش متيقن باش و من در دعا ايستادم و از درگاه الهى دفع اين بلا استدعا نمودم مقارن آنحال قطرهء چند در گلوى او جسته بسرفيد سرفيدنى عظيم و عجيب و همان لحظه تسليم شد من بدرون رفتم و جامهء خواب از روى او برداشتم با هزار سالگان برابر شده بود و هم در آنشب نزد يحيى رفته او را از زندان بيرون آورده و از مجارى احوال خبردار گردانيدم و باتفاق به خدمت هرون رفتيم و تمامت حال از روى عيش و طرب بيان كرديم و تمامت اهل بغداد را در آنشب به بيعت او درآورديم و هادى در سنه سبعين و مأه وفات يافت و مدت ملكش يكسال و يك ماه بود و مدت عمرش بقولى بيست و پنجسال

ذكر حكومت هرون الرشيد

در شبى كه هادى وفات يافت با هرون بيعت كردند و همانشب مأمون متولد شده پس در يكشب خليفهء وفات يافت و ديگرى بجايش نشست و خليفهء متولد شد و آنشب را ليله هاشميه گويند و اين قضيه از نوادر اتفاقاتست آورده‌اند كه انگشترى ياقوت از پرويز بن