جز كنيزكى كه در كنجى گريخته بود زهر داده اجساد مردگانرا بسوخت و خود در خم تيزاب درآمده گداخته شده كنيزك در قلعه را گشوده اهل اسلام چون در قلعه كسى را نديدند از صورت حال پرسيدند كنيزك آنچه ديده بود بيان كرد و چون بر سر خم رفتند جز موى سر آن گمراه هيچ اثرى از وى نديدند و مدتى سفيدجامگان ميگفتند كه مقنع با اصحاب به آسمان رفته عنقريب خواهد آمد و اكنون نسل آن طايفه در ماوراء النهر هستند و كشاورزى ميكنند و كسى را بر حقيقت مذهب خود اطلاع نميدهند نام مهدى محمد بود و چون پانزده سال و يك ماه حكومت كرد ، در سنهء تسع و ستين و مأه در قريهء اسفيدان وفات يافت و همآنجا مدفون گشت و كنيزكان او گليم پوشيده مادام الحيوة گليمپوش بودند و اين بيت ورد زبان داشتند :
آخر بدوام خاك پوشيدندت * چون خاك همه جهان بسر ميكردند
و محمد بن منصور دو پسر داشت هادى و هارون بنام هردو بيعت از مردم گرفته مقرر كردند كه اول هادى كه برادر بزرگتر بود خليفه باشد
ذكر حكومت هادى بن مهدى
در زمان فوت مهدى هادى در جرجان بود هرون الرشيد بنام برادر بيعت از مردم گرفته قاصدى فرستاد تا بوى اعلام دهد و قاصد از برق و باد سرعت وام كرده روى بجرجان آورد و بعد از آگاهى هادى بايلغار تمام ببغداد آمده بر سرير حكومت بنشست و در زمان او چند نفر از سادات عاليدرجات بطلب ملك برخاستند از آن جمله حسين بن على بن الحسين عليه السّلام در مدينه خروج كرده جمعى از سادات او را متابعت كرده و او عامل مدينه را اخراج كرده بيت المال را غارت نمود و هادى عيسى بن موسى را بحرب او فرستاد و بين الجانبين حربى صعب روى نموده اصحاب حسين متفرق گشتند و او اسير شده بقتل آمد و عيسى سر او را ببغداد فرستاد و ادريس بن عبد اللّه بن حسين بن امام حسن عليه السّلام باندكى بفكر خلافت افتاده بر آن ولايت استيلا يافت و اكنون نسل او در آن ولايت هستند هرثمة بن اعين روايت كرد كه من از مخصوصان هادى بودم و چون او بغايت سفاك و بيباك بود من هميشه ترسان و هراسان بودم و هادى ميخواست كه برادر خود هارونرا از ولايت عهد خلع نمايد و پسر خود جعفر را وليعهد گرداند و يحيى ابن خالد برمكى هارونرا از خلع خويش منع ميكرده هادى يحيى را بزندان فرستاده روزى در گرمگاه مرا طلبيد و گفت مدتيست كه خاطر من از اين سگ ملحد يحيى