خاطر داشته باشد نتواند بظهور رسانيد و چندانكه خواهى لشكر با خود ببر و چونموسم نزديك شد ابو مسلم تحفه و هدايا نزد ابو جعفر برده التماس نموده كه امارت قافله را از براى او درخواهد ابو جعفر گفت امسال من نيت گذاردن حج دارم و امير المؤمنين مرا بامارت قافله نامزد كرده اين نوبت بمرافقت يكديگر حج گذاريم و سال ديگر امارت قافله ترا باشد ابو مسلم از اينمعنى آزرده شده در مرافقت ابو جعفر به مكه روانشد و در آن سفر هفتصد شتر مطبخ ابو مسلم را مىكشيدند و او يكمنزل از ابو جعفر پيشى گرفته امر كرد كه هيچكس در قافله طعام نپزد و روزى دو نوبت بر سر خان ابو مسلم آمده طعام خوردند و در آن سفر ابو مسلم شخصى را ديد كه طعام مىپخت بسياست او حكم كرد آنشخص گفت بيمارى دارم و بجهة وى مزوره مىپزم ابو مسلم فرمود تا بعد از آن غذاى بيمار نيز پختند و چونحج گذارده مراجعت نمودند باز ابو مسلم يكمنزل راه پيشى گرفته در اثناى راه در منزل ذات عرق خبر رسيد كه عرق قابض سفاح از حركت بازايستاد و ابو جعفر در سير مسارعت كرده خود را بابو جعفر ( ابو مسلم ظ ) رسانيده و در تجديد او بيعت خود بگرفت و بكوفه رفته بر سرير خلافت نشست بيعت ابو العباس روز آدينه دوازدهم ربيع الاول سنه اثنان و ثلاثين و مأه بود بكوفه و نام او مرتضى بود و بقولى عبد اللّه مادرش ريطه حارثيه بود و مدت خلافتش چهار سال و هشت ماه بود و زمان عمرش بقولى بيست و چهار سال و بروايتى بيست و هشت سال بود
ذكر حكومت ابو جعفر منصور دوانيقى
ارباب تواريخ در مصنفات خود آورده كه ابو جعفر مردى صاحب رأى و زيرك بود اما بخل و امساك در طبيعتش مستولى بود از اينجهة او را دوانيقى گويند و چون بر مسند حكومت متمكن شد منادى فرمود كه امير المؤمنين ميخواهد كه اهل عراق را عطا دهد بايد كه از كودك هفت ساله تا پير هفتاد ساله اسامى خود بنويسند و چون تفصيل اسامى كوفيان نوشته به او دادند خلايق را جمع كرده آن بيچارگان باميد عطا نزد وى رفتند و دوانيقى بايشان فرمود كه شهر شما در صحراست و حصارى ندارد و اگر خصمى تاختن آرد اموال بر باد تاراج و غارت رود صواب آنست كه بر گرد شهر خندقى بكنيد آنگاه گفت هر كس كه خندق از او نيايد چهل درم بدهد تا ديگرى به آن مشغول گردد و بدين سبب ايذاى بسيار بخلق رسيد و چون خبر موت سفاح بعبد اللّه بن على رسيد كه حاكم شام بود دعوى خلافت كرده صد هزار مبارز با او بيعت كردند ابو جعفر ابو مسلم را بحرب عم