هيچكس از اهل حرم وصول ايشانرا نميدانست هانى بن قيس باده سوار و پنجاه پياده به مكه درآمده چون بخيمهء رسيد كه محمد بن على در آنجا محبوس بود با موكلان گفت مهدى يعنى محمد بن حنفيه را بيرون آريد و الا همه را گردن زنم و محمد آواز هانى شنيده از خيمه بيرون خراميد و هانى از اسب پياده شده دست و پاى محمد را بوسه داد گفت اى سيد عاليمقدار اجازت فرماى تا اين بادپيمايان خاكسار را به آب تيغ آتشبار غريق بحر فنا گردانم محمد حنفيه فرمود كه معاذ اللّه كه بحرم خداى بمقاتله فرمان دهم در اين اثنا بعبد اللّه زبير خبر رسيد كه از عراق بجهة نصرت محمد حنفيه لشكر آمدهاند ابن زبير برادران و اتباع خود را سوار كرده آواز در مكه افتاد كه سپاه محمد حنفيه را از حبس بيرون آوردند و اهل مكه از اينخبر خوشحال شده شادمان گشتند و ابن زبير با پنجاه سوار بكنار چاه زمزم رسيده با محمد حنفيه گفت بجهة آن دو ماه از من مهلت خواستى تا فتنهانگيزى محمد در جواب گفت من همواره فتنه - نشان بودهام نه فتنهانگيز ابن زبير گفت از روى حقيقت اين فتنه من انگيختهام كه ترا امان دادهام تا بمختار نامه نوشته و مدد طلبيدهء و گمان تو چنانست كه از دست من خلاص يا بى همين لحظه لشكرها جمع آرم و تمامت مخالفانرا مقهور گردانم چون مهم بدينجا رسيد اگر بيعت نكنى بضرب تيغ تيز پيكرت را ريزريز گردانم هانى گفت چرا سخن به حد خويش نميگوئى و از اندازه خويش تجاوز ميكنى تو نميدانيكه او با تو بيعت نميكند چه بحسب و نسب و علم و فضل از تو و امثال تو بهتر است و بمسند خلافت اولى و احقست و الا آنكه او را ورع و تقوى از اشتغال بامور دنيا مانعست عبد اللّه زبير با هانى گفت تو با اين گروه جاهل قصد ما كرده و ندانستهء كه امروز تمامت حجاز و يمن در قيد بيعت منند همين ساعت دمار از روزگار تو برآرم و گمان ابن زبير اين بود كه مگر سپاه عراق منحصر در آن جماعتند بنابراين شمشير كشيده خواست كه بر هانى حمله كند كه در اين اثنا عمرو بن طارق با صد سوار و صد پياده پيدا شد تيغهاى كشيده در دست و زرهها دربر از گرد راه بر ابن زبير حمله كردند و چون محمد حنفيه را ديدند فرود آمده سلام كردند و محمد ايشان را نوازش نموده امر كرد كه تيغها در نيام كنند و از عقب عمرو بن طفيل بن عامر با سيصد سوار و سيصد پياده دررسيد سواران نيزهها بر بناگوش اسبان نهاده و پيادهها تيرها در كمان پيوسته و متعاقب او قيس بن ثعلبه با خيل خود ظاهر شد بر
زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 149
مساهمون: مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )
ص١٤٩