تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 152

مساهمون:

ص١٥٢
كه عمر در منبر بود اين اراده نموده عمر گفت اين وصلت چگونه صورت پذيرد كه تو از دين ما بيگانهء جوابداد كه پيغمبر شما دختر خود را بعلى بن ابيطالب داده بود اگر تو نيز دختر به من دهى شايد عمر گفت اى خبيث على مرتضى از عظماى ملت قويم و ركن دين مستقيم بود و اول كسى كه قبول اسلام نمود او بود و باقى قبايل بضرب ذو الفقار او قبول ملت كردند يهود گفت اگر چنين است پس شما بكدام دليل و بچه تاويل زبان بسب و ناسزاى چنين بزرگوارى ميگشائيد عمر با اهل مجلس گفت جواب او بگوئيد همه سرها در پيش انداختند آنگاه فرمان داد كه هركه بعد اليوم زبان بسب عترت الطاهره بگشايد ؛ زبانش ببرند

ذكر خلافت يزيد بن عبد الملك

در سنهء احدى و مأه بر سرير حكومت نشست و چهار سال و يك ماه حكومت كرد روز پنجشنبه بيست و پنجم شعبان سنهء خمس و مأه وفات يافت بدمشق مدفون شد مادرش عاتكه بنت يزيد بن معويه بود حاجبش مولاى وى سعيد و چون يزيد حاكم شد عمالان ويرا برآنداشتند تا بقاياى خراج كه در عهد عمر بن عبد العزيز نزد ارباب ولايات مانده بود طلب كند و او برادر خود سلمة بن عبد الملك را بعراق و خراسان فرستاد تا تحصيل اموال نمايد بنابراين خلايق از او آزرده شدند آورده‌اند كه يزيد بن عبد الملك عبد الرحمن بن ضحاك بن قيس را بحكومت حجاز و يثرب فرستاد و آن مدبر مال بسيار جمع آورده فاطمه بنت امام حسين عليه السّلام را خطبه نموده جوابداد كه من پسر دارم و مرا اكنون وقت شوهر نيست عبد الرحمن پيغام داد كه اگر بمناكحت من تن در ندهى بگويم كه پسران تو خمر ميخورند و زنا ميكنند و ايشانرا گرفته حد زنم آن سيده به اين قضيه درمانده رقعهء نزد يزيد بن عبد الملك فرستاد و از ابن ضحاك شكايت كرد يزيد گفت عبد الرحمن مالى بسيار پيدا كرده ميخواهد كه نبيرهء پيغمبر را به عقد خويش درآرد من چنان كنم كه در مدينه دست سؤال پيش مردم دراز كند آنگاه عبد اللّه بن عبد الواحد را امارت مدينه داده فرمود او را گرفته بند كند و چهلهزار دينار از او بستاند و اگر چيزى از اينوجه باقى ماند و ما يعرف آن بدان وفا نكند در مدينه گدائى كند و آن مبلغرا تمام سازد و عبد اللّه او را گرفته مهم عبد الرحمن به جائى رسيد كه در مدينه ميگشت صوفى پوشيده و غلى بر گردن گدائى ميكرد و چون يزيد سلمة بن عبد الملك را بحكومت خراسان فرستاد و يكسال تمام