امارت كوفه را بعبد اللّه زيد انصارى داد و مختار از ابن زبير آزردهخاطر شده با عبد اللّه ابن مطيع عدوى كه از مخصوصان ابن زبير بود شكايت نمود ابن مطيع جواب داد كه عبد اللّه بن زبير بسبب آنكه گفتى كه يكى از شروط بيعت من با تو آنست كه اولاد على مرتضى را مزاحمت نرسانى از تو رنجيده است و اگر تو به اين شرط زبان نميگشودى دربارهء تو الطاف موفور بظهور مىرساند بالجمله ابن مطيع سخن مختار را بابن زبير گفت عبد اللّه گفت شنيدم كه او به خدمت محمد بن حنفيه تردد مىكند و اولاد على را امام به حق ميداند و من جمعيرا بر اين داشتهام كه چون مختار بوثاق محمد بن حنفيه رود او را گرفته بنزد من آرند و من او را پندى ميكنم كه عالميان از او پند گيرند و ابن مطيع صورت مختار را گفته و او را بر فرار ترغيب نمود نيمشبى به خدمت محمد حنفيه پناه برده و حال آنكه آن جناب عزلت اختيار نموده بود و بجز وقت طعام خوردن در خانه نميگشود مختار با محمد گفت اى مخدومزاده جگر من بواسطهء واقعه كربلا سوراخسوراخ است :
خونين مىشود دل ما چون گل حسين * هرجا كه ذكر واقعهء كربلا رود
اگر رخصت فرمائى بكوفه روم و خون امام حسين را از ظلمه و فساق و ارباب نفاق و شقاق طلب نمايم و معويه بىحجتى طلب خون عثمان كرد پس ما كه از خادمان آستانيم طلب خون فرزند پيغمبر خود چرا ننمائيم و سيد محمد بعد از تفكر بسيار به خانه درآمده كاغذى بيرون آورده بمختار داد و مضمون آنكه مختار را اجازت دادم كه خون امام حسين عليه السّلام را از ارباب ظلم و ظلام بخواهد و قاتلان آنحضرت را قصاص نمايد و مختار بر باد پاى هامون نورد :
تكاورى كه بيك لحظه زير پاى آرد * گر از درازى اميد باشدش ميدان
سمش صلابت سندان نمود و اين عجبست * كه گاه پويهء او باد مىبرد سندان
سوار شده روى بكوفه نهاد و شيعه را جمعكرده رقعهء محمد حنفيه را بايشان نمود و فوجفوج بخانهء مختار آمده با او بيعت ميكردند و ابراهيم بن مالك اشتر را نيز به بيعت خود دعوت كرده كوفه را در حوزهء تصرف آوردند و مختار ابراهيم بن مالك را با دوازده هزار سوار جرار بحرب ابن زياد فرستاد و ابراهيم ابن زياد را با چهل هزار شامى بقتل رسانيده سر پسر زياد را و سر حصين بن نمير و سر سى نفر از سرداران