ايها الناس گوشت و پوست و استخوان من طاقت آتش دوزخ ندارد و من بيش از اين بر گناه اصرار ندارم شما شخصى كه شايستهء اين امر ميدانيد بر سرير حكومت نشانيد اين سخن گفته فرود آمده روى بعبادت آورد و مروان بن حكم از ميان مردم برخاسته شمشير كشيده گفت :
انى أرى فتنة يغلى مرا جلها * و الملك بعد ابى ليلى لمن غلبا
و عاقبت بسعى زياد عليه اللعنه حكومت بر مروان قرار يافت
ذكر مروان بن حكم
بن العاص بن امية بن عبد الشمس و مروان در جمادى الاول سنه 64 بر مسند حكومت نشست بعد از چهارده ماه در غرهء رمضان قالب تهى ساخت و پسر خود عبد الملك را وليعهد ساخت
ذكر حكومت عبد الملك بن مروان
در اوايل سنهء خمس و ستين بتجديد او پرداختند و مدت بيست سال و هشت ماه حكومت كرده و در خمس و ثمانين وفات يافت و بدمشق مدفون گشت و عبد الملك را بواسطهء كمال بخل رشح الحجاره ميگفتند گويند كه چون مگسى بر لبش نشستى از نتن دهانش فى الحال به مردى و او را بدان سبب ابو - الذباب ميگفتند و چون عبد الملك استقلال يافت مصعب بن زبير عراقين و خراسان و جزيره را كه در تصرف داشت لشكر كشيده روى بشام نهاد و عبد الملك نيز بضرورت از شام بيرون آمده بناكام عزم قتال كرد چه بر لشكر اعتمادى نداشت بنابراين رسولى نزد مصعب فرستاده التماس مصالحه نموده گفت صلاح در مصالحه است چه شمشير دو روى محاربه مشيت است تا خداوند تعالى چه خواهد و از پس پرده غيب چه روى نمايد جواب داد كه چون من شخصى از چنين جائى بازنگردد مگر اسير گردد و چون محاربه دست داد لشكر مصعب فرار نمودند و او پاى ثبات بيفشرد تا بقتل رسيد و چون عبد الملك بر مصعب ظفر يافت بكوفه درآمده در قصر اماره نزول نمود و سر مصعب را پيش او بردند يكى از حضار گفت طرفه صورتى از اين قصر مشاهده كردهام سر حسين بن على بن ابيطالب را نزد ابن زياد ديدم و سر ابن زياد پيش مختار به نظر آوردم و سر مختار را پيش مصعب ملاحظه كردم و اكنون سر مصعب را پيش تو مىبينم عبد الملك ازين سخن متوهم شده از كوفه بيرونرفت و بتخريب آن قصر فرمانداد
حكايت : در روضة الصفا مسطور است كه عبد الملك با سعيد بن مسيب گفت
اگر عمل خيرى كنم از آن خوشدل نميشوم و اگر شرى از من صادر گردد از آن محزون نميگردم