معويه با خاصان خود نشسته بود و در عواقب امور خود مىانديشيد در اين اثنا گفت آيا كسى داند كه عاقبت ملك و سلطنت بر على قرار گيرد يا بر من هركس در اين باب سخنى گفتند معويه گفت هيچكس اينمعنى نداند الا على مرتضى آنگاه سه نفر از كوفيان شوم را امر كرد تا هريك بر جمازهء سوار شده متعاقب يكديگر بكوفه روند و هرسه خبر مرگ معويه را بيكطريق بيان كنند پس روز اول يكى از آنجماعت بكوفه درآمده خلق از او سؤال كردند كه از كجا ميرسى جواب داد كه از شام و چون حال معويه پرسيدند گفت وفات يافت و دروغى كه مقرر شده بود در باب تجهيز و تدفين او بيان كرد اهل كوفه او را بملازمت امير المؤمنين بردند و بعد از تقرير آنحكايت آن حضرت بدان سخن التفات نفرمود و روز ديگر ديگرى از آن سه نفر رسيده به همان طريق خبر موت معويه را اظهار نمود او را نيز به خدمت شاه ولايت پناه بردند آنحضرت تكذيب وى نمود روز سوم شخص ثالث به شهر درآمده زبان بخبر مرگ معويه برگشود ايشان گفتند يا امير - المؤمنين اينخبر به حد تواتر رسيد شايد كه راست باشد آنحضرت فرمود كه معويه نميرد « حتى يخضب هذا من هذا » اشاره بسر مبارك خود كرده دست بمحاسن شريف خود فرود آورد يعنى كه تا محاسن من به خون سر من رنگين نگردد معويه نميرد چون اين سخن بمعويه رسيد بدلى قوى و املى قبيح در طلب رياست سعى نمود و آن همه در تحصيل اموال و تطويل آمال و خروج بناحق و ايذاى خليفهء مطلق تقديم نمود باآنكه ميدانست كه بناحق دعوى خلافت مىكند محبت دنيا و دوستى جاه و رياست او را باعث رفض آمد تا بشومى اينحركت جمعى كثير از اصحاب بدر و اصحاب بيعة الرضوان كه خداوند تعالى در شأن آنطايفه فرموده « لقد رضى اللّه عن المؤمنين اذ يبايعونك تحت الشجرة » به تيغ ظلم او شربت شهادت چشيدند حافظ ابرو در تاريخ خويش آورده كه جماعتى از اهل سنت معويه را در خلافت با شاه مردان مجتهد مىپندارند اما اين غايت تغافل و تجاهلست و اين قطعه را بجواب سخن مذكور آورده :
دوستدار پسر هند مگر آگه نيست * كه از او و دو سه كس او به پيمبر چه رسيد
پدر او لب و دندان پيمبر بشكست * مادر او جگر عم پيمبر بمكيد
خود بناحق حق داماد پيمبر بگرفت * پسر او سر فرزند پيمبر ببريد
بر چنين قوم چرا لعنت و نفرين نكنم * لعن اللّه يزيدا و على آل يزيد