يعنى بازى كرد هاشم با پادشاهى نه خبرى آمده بود نه وحيى منزل شده بود و بيتى ديگر هم در اين قصيده گفت كه مضمونش اينكه كاشكى پدران ما كه در حرب بدر كشته شدند حاضر بودندى تا ملاحظه نمودندى كه من انتقام ايشان از فرزندان محمد چگونه كشيدهام
حكايت : آوردهاند كه روزى امام حسن بعد از مصالحه نزد معويه
و او بر بالش تكيه كرده بود و آنحضرت بر دست راست بنشست معويه افتتاح سخن كرده گفت سخنى عجب با تو بگويم جمعى نقل ميكنند كه عايشه ميگويد كه معاويه مستحق خلافت نيست زيرا كه طليق است چه بر هيچكس فضيلتى ندارد امام حسن فرمود كه من طرفهتر از اين دارم معويه گفت بيان فرماى آنحضرت فرمود تكيه كردن تو بر بالش در حضور من معويه تمهيد معذرت نمود و اموال فراوان به منزل امام فرستاد كه او را عفو فرمايد
حكايت : جمعى از اهل بصره با شاه مردان صفاى باطنى نداشتند
و معويه را كافر ميدانستند با يكديگر گفتند كه اگر ما را در قتال على بن ابيطالب شكى بود در محاربهء معويه هيچ شك نداريم بنابراين بر معويه خروج كردند و گفتند كه اكنون در دفع اين فاسق فاجر بايد كوشيد و چون اين خبر بابن هند رسيد نامهء نزد امام حسن فرستاد كه با لشكرى متوجه دفع خوارج گردد امام حسن در جواب نوشت كه من براى آن ترك محاربهء تو كردم كه خون مسلمانان ريخته نگردد و اگر محاربه ميكردم اول ابتدا به تو ميكردم و چون من از براى مصلحت خود حرب با تو نكردم از براى مصلحت تو محاربهء با ديگران نخواهم كرد
حكايت : آوردهاند كه بعد از شهادت شاه ولايت شخصى در مجلس معويه ذكر آنحضرت ميكرد
معاويه گفت « كان على ولى اللّه كالاسد اذا غزا و كالبدر اذا رأى و كالمطر اذا غدى » يعنى على ولى اللّه مانند شير بود چون در محاربه سعى فرمودى و چون ماه چهارده بود هرگاه كه پيدا شدى و چون قطرهء باران بود كه صبحگاه آيد .
آن قطرهء شبنم كه نسيم سحرى * از ابر جدا كند به صد حيلهگرى
پس بر سر گل چكاند اى رشك پرى * حقا كه هزاربار پاكيزهترى
حاضران گفتند تو فاضلترى يا على عليه السّلام معويه گفت « خطوة من آل ابيطالب خير من آل ابى سفيان » گفتند حق با تو بود يا با على گفت حق با على بود پرسيدند كه پس چرا با او محاربه كردى جوابداد كه « الملك عقيم »
حكايت :
آوردهاند كه نوبتى