بودند از سران اميه چهارده * بگرفتهاند جملهء آفاق سر بسر
اول معويه پسر هند بيوفا * وز بعد او يزيد جفاكار بدگهر
آنگه معويه به دو مروان بعد از او * عبد الملك وليد و سليمان ، پس عمر
آنگه يزيد و باز هشام است و پس وليد * وز بعد او يزيد و براهيم بر اثر
مروان بن محمد آنكش لقب حمار * بود آخرين و نيست جز اين چارده دگر
[ معاويه ]
مادر معويه هند بنت عتبة بن ربيعه است و معويه را ابن آكلة الاكباد بجهة آن گويند كه مادرش هند در حرب احد جگر حمزه سيد الشهداء را در دهان گرفته بخائيده و ابن يمين اين قطعه در باب معويه بغايت نيكو گفته است :
داستان پسر هند مگر نشنيدى * كه از او و دو كس او به پيمبر چه رسيد
پدر او لب و دندان پيمبر بشكست * مادر او جگر عم پيمبر بمكيد
او بناحق حق داماد پيمبر بگرفت * پسر او سر فرزند پيمبر ببريد
بر چنين قوم كسى لعنت و نفرين نكند ؟ * لعن اللّه يزيدا و على آل يزيد
آوردهاند كه هند پيشاز آنكه پدر معويه او را نكاح كند در حبالهء ابو عمرو حفص بن مغيرهء مخزومى بود و حفص بجمال مروت و كمال سخاوت اتصاف داشت و پيوسته در احسان او گشاده و خوان ضيافت او نهاده بود و بجهة مهمانان بر در سراى خود مهمانخانه ساخته بود و او را بفرشهاى لطيف ملون آراسته روزى در محل استوا كه حرارت عظيم بر هوا استيلا داشت حفص از صحرا رسيده چون كسى در مهمانخانه نبود در آنجا درآمده لحظهء باستراحت مشغول شد و هند بطلب او بيرون آمده او را آنجا خفته ديد در پهلوى او بخفت و بعد از لحظهء حفص برخاسته بمهمى بيرون رفت و هند را نديد و چون بازآمد جوانى نيكو روى را ديد كه از آنخانه بيرون آمد چون بدرون خانه رفت هند را خفته ديد با او گفت كه اينمرد كه بود جواب داد كه او را نديدم حفص را غيرت برآنداشت كه با هند گفت « الحقى باهلك » هند بخانهء پدر رفته از شوهر گله كرد و عتبه بمخاصمت حفص برخاسته گفت چرا فرزند مرا بامرى متهم ميسازى كه از خاندان ما بغايت دور است بيا تا نزد حاكم رويم در آن اوان حاكم عرب افعى نجران بود و او كاهنى بود كه از خفايا و اسرار مردم خبر ميداد عتبه با بنى عبد الشمس و حفص با بنى مخزوم ساز سفر كرده با جمعى از زنان روى به راه آوردند در اثناى راه عتبه با