هند گفت كه ايدختر ما كار نكردنى كرديم چه اين سخن اول امرى بود مخفى و اكنون آشكارا شد و اگر اين كاهن رقمى بر تو كشد اينحال عار بر صفحهء خاندان ما بماند ، هند از اين سخن متغير شده عتبه گفت مرا از تغيير لون تو چنان بخاطر ميرسد كه از تو فعلى نابايست در وجود آمده هند جواب داد كه من از زنا مبرايم ليكن شما مرا نزد مردى مىبريد كه كذب او محتملست اگر دروغى گويد امكان تدارك نماند اول او را امتحان كنيم آنگاه ماديانى را نزد كره فحل داشتند تا كره بر پشت ماديان جسته و دانهء گندم بر سر احليل او پنهان كردند و پيش افعى بردند و گفتند ما از راه دور بجهة حكمى به خدمت تو آمدهايم و پيشاز آنكه از مدعا سخن گوئيم چيزى پنهان كرده - ايم بگوى كه چه چيز است افعى ساعتى تحمل كرده گفت « ما هى الا حبة فى احليل » آنگاه يكيك از زنانرا پيش افعى مىنشاندند و افعى ميگفت برخيز كه تو او نيستى و چون هند نزد او بنشست گفت پاكى و بىآلايش زود باشد كه ملكى از تو تولد كند و چون حفص اين سخن بشنيد در هند آويخت اما هند قبول نكرد و بعد از آن ابو سفيان او را بخواست و طعن كردهاند كه چون حفص هند را طلاق نداده بود پس بر ابو سفيان حلال نشده باشد و بر هر تقدير معويه حرامزاده است و اين بيت كه فردوسى گفته در مدح على مرتضى اشارت بدينمعنى است :
نباشد بجز بىپدر دشمنش * كه يزدان به آتش بسوزد تنش
آوردهاند كه از منكوحهء عبد مناف كه سرور قريش بود دو پسر توأمان متولد شد و پشت هردو بهم چسبيده بود عبد مناف بشمشير هردو را از هم جدا كرده يكى را هاشم نام نهاد و ديگريرا عبد شمس اميه و چون عبد مناف هردو فرزند را بشمشير از يكديگر جدا كرده ميان اولاد ايشان همواره شمشير قايم بود و غبار نفاق ارتفاع داشت شاهد اين سخن آنكه ميان عبد المطلب و اميه هميشه كلفت و نزاع امتداد داشت ديگر اميه را قدرت مقاومت با عبد المطلب نبود و همچنين ميان حضرت مصطفى ( ص ) و ابو سفيان آن شمشير قايم بود و همچنين ميان شاه مردان و معوية بن ابى سفيان آن تيغ در ميان بود و يزيد پليد با امام حسين عليه السّلام همان عداوت داشت آوردهاند كه يزيد پليد بعد از واقعهء كربلا چند بيت انشاد كرد و اين بيت از آنجاست :
لعبت هاشم بالملك فلا * خبر جاء و لا وحى نزل