روحافزاى سرمن راى رفتم و بعد از طواف مشاهد ائمه بسردابه درآمدم و بايزد سبحانه و تعالى استغاثه نمودم از ائمه استعانت جستم و چند شبانهروز بعبادت و قيام گذرانيدم در آن اثنا روزى بكنار دجله شتافته غسل كردم و جامه پاك پوشيدم و متوجه مشهد شريف گرديدم ديدم كه از كنار بيابان چهار سوار پيدا شدند تيغها بر ميان و يكى نيزه بدست داشت و ديگرى فرجى دربر گمان بردم كه از اشراف مشهدند چون به من رسيدند سلام كردند جواب دادم آن نيزهدار در طرف راست فرجىدار بايستاد و دو شخص ديگر در طرف چپ او قرار گرفتند پس فرجىپوش به من گفت كه فردا بجاى خود نزد اهل بيت خود خواهى رفت گفتم آرى گفت پيش من آى تا ريش ترا بهبينم پيش رفتم دست دراز كرد و ريش مرا بيفشرد چنان كه درد بسيار كرد نيزهدار مرا گفت « افلحت يا اسمعيل » من متعجب شدم كه نام مرا چون دانست گفتم « افلحنا و افلحتم » و همان شخص مرا تنبيه كرد كه اين امام است پيش دويدم و ركابش ببوسيدم پس روانشدم فرمود بازگرد گفتم هرگز از ملازمت تخلف ننمايم بارديگر فرمود مراجعت نماى كه صلاح در آنست من همان جواب گفتم نيزهدار فرمود شرم ندارى كه امام دو نوبت ترا بمراجعت امر فرمود اطاعت ننمودى لاجرم بايستادم چون اندك مسافتى طى فرمود روى به من بازكرده گفت چون ببغداد رسى ابو جعفر يعنى مستنصر ترا خواهد طلبيد از وى چيزى قبول نكنى و من چندان بايستادم كه ايشان از نظرم غايب گشتند آنگاه بمشهد رفتم و از احوال سواران استفسار نمودم گفتند آنها شرفاى اين نواحى بودند من گفتم امام بودند سئوال كردند كه امام صاحب نيزه يا فرجىدار بود گفتم صاحب فرجى گفتند جراحت خود را به او نمودى گفتم آرى پس ران خود را برهنه كردم از آن قرحه اثرى نيافتم از غايت دهشت در شك افتادم كه آنمرض در اين پاى يا در آن پاى بود آن را نيز برهنه كردم صحيحتر يافتم پس مردم بر من ازدحام كردند و پيراهن مرا بدريدند سادات روضه مقدسه مرا از چنگ ايشان خلاص ساخته بخزانه درآوردند و نام و نسب مرا پرسيدند و سئوال نمودند كه كدام روز از بغداد بيرون آمدهء من حقيقت حال را به صورت راستى تقرير نمودم و آنشب آنجا بودم نماز صبح گذاردم و بجانب بغداد بازگشتم و چون بدانجا رسيدم خواص و عوام دار السلام بر من جمعشدند زيرا كه آن واقعه را شنيده بودند و كثرت و ازدحام
زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 137
مساهمون: مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )
ص١٣٧