امام را نديده و حافظ ابو نعيم احمد بن عبد اللّه چهل حديث در باب ظهور مهدى روايت كرده چنانمعلوم مىشود كه ظهور آنحضرت در قريهء خواهد بود كه آن را كرعه گويند و از امام به حق ناطق جعفر صادق منقولست كه چون قايم ظاهر شود پشت بر ديوار خانه كعبه نهد و سيصد و سيزده مرد بر او جمع گردند اول كلامى كه به آن ناطق گردد اين آيه بود كه
« بَقِيَّتُ اللَّهِ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ »
در كشف الغمه از رشيق حاجب مرويست كه گفت معتضد مرا با دو شخص ديگر طلب داشته گفت حسن بن على در سرمن راى وفات يافته بتعجيل برويد و خانه او را احاطه كنيد و هركرا آنجا يابيد بكشيد و سر او را نزد من آوريد و ما بموجب فرموده بسامره شتافته ناگاه بسراى عسكرى درآمديم منزلى ديديم در غايت نزاهت كه گويا همين زمان باتمام رسانيدهاند و در آنجا پردهء ديديم از درى فروگذاشته آن را برداشتيم سردابهء به نظر ما درآمد به آنجا درآمديم دريائى ديديم در اقصاى آن حصيرى بر روى آب انداخته و شخصى بخوبترين صورتى بر زبر آن حصير در نماز ايستاده آنشخص اصلا بما التفات نكرد و يكى از آن دو نفر كه با ما بودند سبقت گرفته خواست كه پيش وى رود در آب غرق شد و آغاز اضطراب نمود تا من دستش گرفته او را خلاص ساختم بعد از آن ديگرى خواست كه پيش رود او را نيز همين حالت روى نمود من متحير گشته گفتم اى صاحب خانه از خداى و از تو عذر ميخواهيم و الله كه من ندانستم كه حال چيست و بكجا ميآيم و هرچند از اين گونه سخنها گفتم به من ملتفت نشد لاجرم مراجعت نموده نزد معتضد رفتم و كيفيت حال بازگفتم گفت اين راز پنهان داريد و الا بفرمايم تا شما را گردن زنند
حكايت : در شواهد النبوه و كشف الغمه مسطور است
كه اسمعيل بن حسن هرقلى گفت برفخذايسر من ريشى ظاهر شد كه همهء اطبا از مداواى آن عاجز آمدند و در بهار آنريش منشق شده خون وريم بسيار از آن ميرفت و الم آنرنج مرا مانع ارتكاب شغل ميشد هرقله گويد روزى بمحلهء رفته بمجلس سيد رضى الدين على بن طاوس درآمدم و از آنمرض شكايت نمودم سيد اطباء حله را طلبيده ريش مرا بايشان نمود و استعلاج فرمود همه گفتند اين قرحه به زير عرق اكحلست و علاج آن منحصر بقطع است و اگر آن را ببرند اين مرد هلاك مىشود سيد فرمود كه من ببغداد ميروم با من مرافقت نماى شايد كه طبيبان آنجا از عهدهء معالجهء آن بيرون توانند آمد چون ببغداد رسيديم طبيبان آنجا نيز اظهار عجز كردند و من مايوس شده بمشهد