جعفر گفت از خواب بيدار شدم عزم آن كردم كه نزد رفيق خود روم و صورت واقعه تقرير نمايم چون از خانه بيرون آمدم رفيقم بر در وثاق من نشسته بود رنگش متغير شده با من گفت كه دوش خوابى چنين ديدهام در حق مجدر و بعينه ديدم كه به همان طريق بود كه من مشاهده نموده بودم گفتم من نيز چنين خوابى ديدم پيش تو ميآمدم تا با تو بگويم بيا تا مصحف برداشته به خانه ابو عبد اللّه رويم و صورت واقعه را با او گفته و سوگند خوريم كه اين خوابرا نساخته ايم و او را نصيحت نمائيم تا از آن اعتقاد مذموم رجوع كند چون بدر خانه او رفته حلقه بر در زديم كنيزكى بيرون آمده گفت امروز ابو عبد اللّه را نميتوانى ديد گفتيم چه واقعشده است گفت نيم شب تا حال دست بر چشم نهاده فرياد مىكند و ميگويد كه على بن ابيطالب چشم مرا كور كرد جعفر گفت ما هردو بخوابهاى خود اعتقاد حاصل كرديم و كنيزك را گفتيم در را بگشاى كه ما نيز بجهة همين قصه آمدهايم و چون در گشود ما بدرون رفتيم مجدر را ديديم كه دست بر چشم نهاده بزشت - ترين وجهى افتاده فرياد ميكرد كه من با على چكردهام كه او دوش چوب بر چشم من زده مرا كور كرده است جعفر گفت ما هردو خوابهاى خود را بيان كرديم و او را برجوع از آن اعتقاد مذموم ترغيب نموديم گفت خدا شما را جزاى خير دهاد اگر على چشم ديگرم را كور گرداند من او را بر صحابه تفضيل ننهم خصوصا شيخين ما هردو برخاسته گفتيم در اينمرد هيچ خيرى نيست بعد از سه روز نزد او رفتيم چشم ديگرش كور شده بود گفتيم آخر عبرت نميگيرى گفت من از اعتقاد خود برنميگردم و بعد از هفته حالش پرسيدم گفتند بمرد پسرش از خشم على مرتد شده بروم رفت ما بازگشته كريمهء
« فَقُطِعَ دابِرُ الْقَوْمِ الَّذِينَ ظَلَمُوا وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ »
بر زبان رانديم ديگر آنكه از اصبغ بن نباته مرويست كه گفت با امير مؤمنان بگورستان گذر كردم گفت ميخواهى كه آيتى به تو نمايم گفتم نعم يا مولاى سرپائى بر قبرى زده گفت برخيز اى صاحب قبر فى الحال زمين شكافته شده پيرى برخاست كفن در خود پيچيده گفت « السلام عليك يا خليفة رسول اللّه » امير المؤمنين عليه السّلام از او سؤال نمود كه نام تو چيست جواب داد كه مرا عمرو بن دينار الهمدانى گويند و اصحاب مرا با امير انبار كشتند آنحضرت فرمود برو بجانب منزل خود آنچه ديدهء بيان نماى و عمرو بن دينار مدتى ديگر زيست .