آفتاب از مغرب طلوع كرده به آن برج آمد كه وقت نماز عصر باشد و اصحاب را امامت نموده بعد از فراغ به من نگريسته فرمود يا عمار اگر امر شير سحر بود مهم آفتاب نيز سحر بود گفتم يا مولى امرى بخاطرم درآمد و من در آن بىاختيار بودم و مع ذلك توبه كردم ديگر آنكه جعفر بن محمد الدارمى روايت كرده كه فى سنة احدى و اربعمأة در بغداد بمجلس شيخ مفيد درآمدم ابو عبد اللّه را نزد او ديدم كه از تعبير خوابى سؤال مينمود من از شيخ پرسيدم كه مولانا علم تعبير خواندهاند جواب داد كه آرى ( مراد از اين علم مؤلفات و تصانيف است ) آنگاه فرمود قلم بردار و آنچه تقرير نمايم تحرير كن من بفرموده عمل نمودم شيخ مفيد فرمود كه در بغداد يكى از علما را كه مذهب شافعى داشت و كتب بسيار جمع آورده بود وفات رسيد چون ولدى نداشت مرديكه بجعفر دقاق موسوم بود وصى خود ساخته گفت چون از دفن من فارغ شوى اين كتابها را ببازار عروس برده فروخته بهاى آن را بر نهجيكه در اين طومار تفصيل دادهام صرف كن و جعفر دقاق بعد از فوت او كتابهاى ويرا ببازار برده بمعرض بيع درآورد و من نيز به آنجا رفتم تا كتابى چند بيع كنم و از آنجا چهار كتاب برداشتم در علم تعبير و چون خواستم كه برخيزم جعفر گفت اى شيخ لحظهاى توقف نماى كه امرى غريب در اين دورها ديدهام با تو نقل كنم كه آن موجب نصرت مذهب تست گفتم بگوى گفت در محله باب البصره مردى محدث بود و من با رفيقى كه داشتم هرروز پيش او ميرفتم و احاديث را تصحيح ميداديم و او را ابو عبد اللّه مجدر ميگفتند وى هرگاه كه حديثى در فضايل اهل البيت روايت كردى در آن حديث و راويان او طعنى زدى و سخنى ناشايست بر زبان آوردى نوبتى در فضايل على مرتضى عليه السّلام و فاطمه زهرا سخنى بد مكرر گفته من با رفيق گفتم كه ما را نشايد كه پيش اينمرد تردد كنيم چه او بىمذهب و بىدينست و زبان بطعن اهل البيت طاهرين ميكشد و عزم كرديم كه ديگر او را نبينيم همانشب بخواب ديدم كه به مسجد جامع ميرفتم و ابو عبد اللّه مجدر با من ميآمد كه ناگاه ديدم كه امير المؤمنين على عليه السّلام بر حمارى مصرى سوار رسيد ، با خود گفتم واويلا بضرب ذو الفقار دمار از روزگار اين خاكسار برخواهد آورد و چون آنحضرت نزديك ما رسيد چوبى كه در دست همايونش بود در چشم ابو عبد اللّه زده فرمود ايملعون چرا مرا و فاطمه را دشنام ميدهى مجدر دست بر چشم نهاده فرياد بركشيد كه آه مرا كور كردى
زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 121
مساهمون: مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )
ص١٢١