( ع ) آمده گفت امرى عجيب ديدم و آنچه شنيده بود تقرير كرد امير المؤمنين فرمود كه در ميان اعداى ما كسى باشد كه اگر شهد در گلوى او چكانيم جز عداوت ما نيفزايد و در ميان دوستان ما جمعى هستند كه اگر ايشانرا پاره كنيم محبت ما از دلهاى ايشان بيرون نرود آنگاه فرمود تا آن اسود را باز آوردند امير المؤمنين فرمود دست بريده خود را به من ده اسود بفرموده عمل نموده آنحضرت دست او را بموضع قطع نهاده برداى خود محكم بهبست و دو ركعت نماز گذارده و خلايق از جانب آسمان آمين آمين شنيدند و هيچكس را نديدند ؛ چون ردا از دست او باز كردند دستش به حالت اصلى معاودت نموده بود ديگر آنكه آوردهاند كه مردى و زنى بخصومت دعوائى پيش امير المؤمنين على عليه السّلام آمدند مرد خارجى بود آواز بركشيد آن حضرت در غضب رفت و فرمود اخسأ در حال سر آنمرد چون سر سگ شد يكى گفت يا امير المؤمنين بانك بر اينمرد زدى و او سگى شد پس مانع چيست ترا از دفع معويه فرمود ويحك اگر خواستمى معويه را با تختش يا با جنازه پيش من آوردندى و ليكن ما خازن خداونديم نه بزر و سيم بل باسرار مكتوم و اغراض مخزون ديگر آنكه آوردهاند كه روايت كرده على بن حمزه از على بن الحسين عليه السّلام كه فرمود على مرتضى بعد از رسول اللّه صلى اللّه عليه و إله كه هركرا در ذمت حضرت رسالت پناه وامى يا دعوائى باشد نزد على آيد و خلايق متوجه امام المتقين شده هركدام كه موعود بوعدهء از رسول اللّه ( ص ) بودند طلب آن ميكردند و امام المتقين مصلاى خويش برميداشت و آن شئ موعود را به صاحبش ميداد و اين خبر فاش شد ابو بكر نيز فرمود تا بر آن موجب منادى كردند چون خبر بعلى مرتضى عليه السّلام رسيد فرمود زود باشد كه از اين ندا پشيمان شود روزى ديگر اعرابى بمجلس ابو بكر درآمده گفت كيست از شما وصى رسول اللّه اشارت بابو بكر كردند اعرابى گفت رسول خدا به من وعده كرده است كه چون با قوم خود ايمان بياورم هشتاد شتر سرخ موى به من دهد و من مسلمان آمدهام اكنون بوعده وفا كن ابو بكر از او گواه طلبيد اعرابى گفت وصى پيغمبر ( ص ) از چيزى كه پيغمبر صلى اللّه عليه و آله او را ضمان كرده است بايد گواه نطلبد و سلمان از آن مجلس برخاسته با اعرابى گفت بيا تا وصى رسول اللّه را به تو دلالت كنم اعرابى باتفاق سلمان نزد شاه مردان آمد قضيه عرض كرد آنحضرت فرمود كه ايمان آوردهء اعرابى گفت گواهى مىدهم كه تو وصى رسول خدائى چه ميان من
زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 119
مساهمون: مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )
ص١١٩