تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 120

مساهمون:

ص١٢٠
و او اينمعنى شرط بوده بلى ايمان آورده‌ام آنحضرت امام حسن را فرمود با مسلمانان و اعرابى بشعب احد رفته ندا دهد كه يا صالح ابن عم رسول اللّه ميفرمايد كه شترانى كه رسول اللّه بجهة اين اعرابى ضمان كرده است تسليم نماى و چون به آن وادى رفتند امام حسن آن پيغام را رسانيد آواز آمد كه سمعنا و اطعنا بعد از آن مهار ناقهء از زمين برآمد امام حسن عليه السّلام آن مهار را بدست گرفته به آن اعرابى داده فرمود كه بكش اعرابى شتر ميكشيد و شتران از زمين بيرون ميآمدند تا هشتاد شتر بيرون آمد ديگر آنكه جمعى از ثقات روات از عمار ياسر روايت كرده‌اند كه امير المؤمنين على ( ع ) بجهة مهمى از كوفه بيرون آمده بولايت بابل شتافت و در آنموضع كه در قديم شهر بابل بوده و در آنوقت قصبه ؛ بمهمى اشتغال نموده نماز نگذارد تا آفتاب به حد غروب رسيد در اين اثنا جوانى آمده گفت يا امير المؤمنين عيال من از عدم قوت ضايع خواهند ماند بفرياد من رس آنحضرت از صورت حال استفسار نموده جواب داد مزرعه نفيس دارم كه معاش من از آنجا است و سه سال شده كه شيرى قوىهيكل در آن محل مسكن گرفته هيچ برزگريرا مجال تخم افشاندن و درودن نيست امام المتقين پرسيد كه آنمزرعه كجا است گفت به اين قريه نزديكست عمار گفت على مرتضى با من گفت با اين جوان برو و چون شير را به تو نمايد تو انگشترى مرا بشير نماى و بگوى ايشير على بن ابيطالب ميفرمايد كه ديگر در اين صحرا مقام مكن از عمار مرويست كه گفت من متحير ماندم چه از مخالفت امير - المؤمنين عليه السّلام مىانديشيدم و از شير مىترسيدم عاقبت توكل بر خداوند كرده روانشدم و چون بآنمزرعه نزديك رسيديم جوان اشاره بتلى كرده گفت شير در پس اين پشته است و جوان در بالاى كوشكى رفته بايستاد و گفت من از اينجا پيشتر نيايم عمار گفت من ترسان و لرزان رفتم شيرى برابر گاوميشى ديدم فرو خفته بترسيدم و مضطرب شدم شير مرا ديد بغريد و روى در من نهاد انگشترى امير المؤمنين عليه السّلام به دو نمودم و پيغام بگذاردم هنوز سخن تمام نكرده بودم كه شير روى به خاك ماليده آغاز تملق كرد و بازگشته روى در بيابان نهاد و از آنحال تعجب نموده امرى ناشايست در خاطرم خطور كرده از آن استغفار كردم چون نزد امير المؤمنين ( ع ) آمدم آفتاب فرو رفته بود آنحضرت برخواست و دستها برداشته دعا كرد بانگشت اشاره كرد و