اما نه ، هر شمشيرى جوهردار نبود و اين خبر به حضرت سيد عالم صلى اللّه عليه و إله نقل نمودند فرمود هرگز فلاح نيابند گروهى كه كارهاى خود را بزن بازگذارند . مثنوى
چه تاج كيانى به پوران رسيد * نكوئى در آن خاندان كس نديد
به ياد آور اين قول سنجيده را * بخوان شعر مرد جهانديده را
نكوئى نماند در آن خاندان * كه بانك خروس آيد از ماكيان
مدت ملك او هشت ماه بود و بعد از وى اعيان عجم خواهرش آزرمىدخت را بجاى او نشاندند و هرچند او در كياست بيبدل بود اما مصرع
چونسعادت نبود كوشش بسيار چه سود
- و او نيز بعد از ششماه بعالم آخرت شتافت و مهمات ملك مختل مانده پريشانى باحوال عباد و بلاد راه يافت در اين اثنا عجم شنيدند كه يزدجرد بن شهريار بن خسرو پرويز كه از بيم شيرويه باصطخر گريخته بود در آنولايت پوشيده و پنهان روزگار ميگذرانيد و اعيان عجم خوشحال شده او را از اصطخر آورده بر تخت نشاندند و زر و گوهر بر سرش فشاندند و فى الجمله احوال عالم انتظام يافت اما چون تقدير چنان بود كه رايت ملت بيضا و شريعت غرا سر بفلك مينا كشيده هماى دين قويم سايهء شرف بر مفارق عالميان بكستراند باندك روزگارى از سلطنت يزدجرد سعد بن ابى وقاص لشكر بمداين كشيده ميان او و عجم محاربات دست داده آخر الامر فرار بر قرار اختيار نموده بخراسان شتافت و در آن ولايت بقتل رسيد و ماه اقبال عجم به مغرب فنا افول يافته اقبال متابعان ملت از مشرق جاهوجلال برآمد .
فصل پنجم در ذكر خلفاء راشدين و مآثر ايشان
[ ذكر خلافت ابو بكر بن ابى قحافه ]
بعد از وفات رسول الله صلى اللّه عليه و إله خلايق بابو بكر بن ابى قحافه بيعت كردند و تفصيل اين قضيه آنكه در روز وفات سيد عالم صلى اللّه عليه و إله انصار در سقيفهء بنو ساعده جمع آمده خواستند كه سعد بن عباده انصاريرا خليفه سازند و در اينحال مغيرة بن شعبه نزد ابو بكر و عمر آمد صورت حادثه را نقل كرد و ايشان باتفاق بسقيفه رفتند بعد از قيلوقال ابو بكر گفت بخداى شما را سوگند مىدهم كه از رسول اللّه نشنيدهايد كه الائمة من قريش يعنى امامت و خلافت از قريش است و مائيم خويش و عشيرت آنحضرت بشر بن سعد انصارى گفت چنين است ابو بكر بر زبان راند كه من اين امر را از براى خود نميخواهم اينك ابو عبيدة بن جراح و عمر بن خطاب با هريك ميخواهيد بيعت كنيد ايشان هردو