تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 93

مساهمون:

ص٩٣
بخواهد ، و اگر زن او باشد عظيم مشكل باشد . قطاع بىدل و بىقرار بازگرديد اما نعمت فراوان از شراب و آنچه دربايست بود ، بفرستادند . عايل وزير در پيش ملك عاصم آمد و خدمت كرد . عاصم گفت اى عايل هيچ دانستى كه ملك نصر بن عدل بچه كار آمده است ؟ عايل گفت ندانستم . اما جوانى سرخ چهره در بند با خود دارد و يك دختر صاحب جمال با خود در محفه آورده است و معلوم است كه گريخته مىآيد ، و خبر چنين ميدهد كه ايرانيان ملك دمشق را گرفتند . ديگر هيچ سؤال نكرديم كه محلش نبود ، كه از راه آمده است و عظيم خسته و مانده است . ملك عاصم گفت او را طلب كنيم و از همه حالى بازدانيم . عايل گفت چنين باشد . تا آن شب بگذشت . روز ديگر ملك عاصم بر تخت برآمد . بزرگان حضرتش بيامدند و هريك برجاى خود قرار گرفتند . ملك عاصم عايل را با جمعى از بزرگان گفت كه بروند و ملك نصر بن عدل را بيارند تا بنگريم كه بچه كار آمده است . در حال عايل برخاست و رو بر در ايوان نصر بن عدل كرد . چون برسيد بار خواست . نصر را از آمدن عايل خبر كردند . گفت در آريد . عايل درآمد و خدمت كرد و گفت ملك عاصم در انتظار شماست . ميخواهد كه شما را ببيند . ملك نصر قبول كرد . گفت لحظه‌يى توقف كنيد ، تابنده را آمدن . اين بگفت و برخاست و در حرم شد و در پيش گلبوى آمد و خدمت كرد و گفت اى ماه‌روى و اى سلسله موى ، مرا ملك عاصم طلب كرده است ، به اجازت تو خواهم رفتن كه من بىاجازت تو هيچ كارى نخواهم كردن . گلبوى هيچ التفاتى به دو نكرد . ملك نصر بيرون آمد و با عايل سوار شدند و راه ايوان ملك عاصم در پيش گرفتند تا در ايوان رسيدند . بار خواستند و قدم در ايوان نهادند . پرده‌داران پرده برداشتند ، تا نصر بن عدل درآمد . ملك عاصم به زير آمد و بغل برگشود و نصر را در كنار گرفت و پرسش كرد و در پيش خودش بنشاند و از حال گذشته سؤال كرد كه حالت چون بود و كارت بكجا رسيد ؟