نصر بن عدل در سخن درآمد . از اول تا آخر آنچه رفته بود ، جمله را بگفت .
مگر حكايت گلبوى كه نهان داشت ؛ تا سخن را بدانجا رسانيد كه چون شهر دمشق را ايرانيان بگرفتند اميرى از امراى ملك داراب ، بهمن زرينقبا آنجا در بند بود ، من او را برداشتم و از ميان آن غوغا بيرون آمدم . من هنوز در شهر بودم كه شنيدم كه ملك مسروق را ايرانيان گرفتند . من بناچار رو به تو آوردم تا چارهيى كنيم كه عظيم بلاييست كه در شام آمده است . عاصم چون اين سخن بشنيد عظيم متفكر شد ، با خود گفت اين حرامزاده بلايى بملك من آورد ! ملك عاصم درين انديشه بود كه جلاب درآوردند ، چاشنىگيران چاشنى گرفتند ، جلاب بگردانيدند ، بعد از آن سفره كشيدند . چون از طعام خوردن بپرداختند ، مجلس بزم فروچيدند و به شراب خوردن مشغول شدند . آواز خوشباد و نوشباد برآمد .
سوداى عشق گلبوى در دماغ نصر بن عدل زد و همگى شب در آن انديشه بود . و قطاع از خود خبر نداشت ، در انديشهء آن حسن و جمال بود كه ديده بود . تا جمله مستان شدند . ملك عاصم رو بشاه حلب كرد و گفت اى ملك نصر از راه آمدهاى ، ترا بيش ازين زحمت نتوان دادن ، دانم كه آسايشى خواهى ، امشب آسايش كن تا فردا ببينم كه مصلحت چيست . نصر نيز آرزوى رفتن داشت كه ميخواست پيش گلبو رود ، كه باشد قد سروش را در آغوش كشد و از گلستان جمالش گلى چيند .
در حال ملك عاصم امر كرد تا خلعت خاص درآوردند ، تا ملك نصر درپوشيد و مركب خاص سوار شد و جمعى در ركابش مىدويدند تا در ايوان رسيدند .
نصر بن عدل در ايوان رفت ، ايشان بازگرديدند اما نصر بن عدل يكسر روى بدر حجرهء گلبوى نهاد .
اما كاردانان حكايت ، چنين كنند روايت كه گلبوى را خادمى بود سنبل « 1 »
هامش
( 1 ) - آنجا كه نصر بن عدل گلبوى را اسير كرده بود ، صاحب داستان نام خواجه عنبر را آورده بود و معلوم نيست كه نام اين خواجه عنبر چگونه در اينجا به « سنبل » تغيير يافته است !