تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 95

مساهمون:

ص٩٥
نام كه او را بزرگ كرده بود . او را نيز با گلبوى گرفته بودند و آن قصه را گفته‌ايم . آن خادم آنجا بود . چون معلوم كرد كه نصر بن عدل مست مىآيد و عزم حرم گلبوى دارد ، و او را از حال گلبوى آگاهى بود كه پهلوان بهمن زرين‌قبا را دوست مىدارد ، و بيقين مىدانست كه هرگز دست به دو نخواهد دادن ، كه او زن بهمن زرين‌قبا بود ؛ سنبل در آن حجره درآمد . گلبوى را ديد تنها نشسته و سر بر زانوى حسرت نهاده . در انديشه كه حالم بچه خواهد رسيدن و كى از « 1 » دست اين ظالم بىباك خلاصى خواهم يافتن ، كه سنبل درآمد و گفت اى ملكه حاضر وقت باش كه نصر بن عدل از پيش ملك عاصم خلعت پوشيده مست مىآيد و رو به تو دارد . ندانم تا در سر چه سودا دارد . هنوز تمام نگفته بود كه نصر بن عدل مست خراب درآمد و در پيش گلبوى خدمت كرد و شرايط ادب بجاى آورد . اما هر نوبت كه آمدى برابر گلبوى بنشستى و بغايت سخن به ادب گفتى . اما اين نوبت كه آمد روان درآمد و در پيش گلبوى بنشست و دست فراز كرد تا در گردن گلبوى اندازد و او را پيش خود كشد . گلبوى عظيم تند شد و از سر تندى به زانو درآمد و سر دست فراز كرد و بند دست او را بگرفت و پيش خودش كشيد . دختر عظيم مست غرور بود و شجاع و دلاور بود ، مشت را گرد كرد و چنانش مشتى بر سينه زد كه آنگه [ كه ] دست از او بازداشت نصر بن عدل بقفا بازافتاد و دستار از سرش بدور افتاد و سرش بر زمين افتاد و بشكست . دختر از پيش او برخاست و بر گوشه‌يى رفت و بنشست . نصر بن عدل از آن حركت منفعل شد و عظيم شرمسار و خجل گرديد . خود را بمستى نهاد يعنى عظيم مستم . سنبل گفت ملك مستست ، او را برداريد و بخوابانيد . خادمى چند بيامدند و نصر بن عدل را برداشتند و از آن خانه بيرون آوردند و در حجرهء ديگر بردند و بر بستر بينداختند . نصر بن عدل از آن حركت عظيم كين‌دار شده بود . آن شب بگذشت ، روز
هامش
( 1 ) - در اصل : ازين .