تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 874

مساهمون:

ص٨٧٤
از پهلوانى و يال و بال و هيبت و هيكل او بگفت كه جمله امراى ايران متحير بماندند » .

يراغ ( يراق ) :

سازوبرگ ، تجهيز « اسبانرا يراغ كردند - شاه‌زاده زر داد و سركارانرا بركار كرد و به يراق راه مصر مشغول شد » .

يراق كردن :

آماده شدن ، مهيا گرديدن ، ساز و برگ هر كار را بر خود فراهم آوردن « بعد از آن كشته را در دريا انداختند و يراق راه كردند - فرمود كه شما نيز يراق كنيد كه ما نيز نزديك‌تر ايشان رويم » .

يرغو :

مجازات ، سياست « گفتند كه اين بنديانرا ببريد كه فردا مظالم خواهد بود و يرغوى ايرانيان فردا خواهد بود » .

يرلغ :

( - يرليغ ) اجازه و فرمان ( كلمهء مغولى است ) « چون ملك داراب در ايران بر تخت بنشست و حكم و يرلغ در اطراف فرستاد

يسار :

چپ و دست يسار يعنى دست چپ « خواجه الياس بازرگانرا مرتبهء وزارت بدهم و وزير دست يسار من باشد » .

يسق :

ياسا ، ترتيب ، تعبيه ، نظم « جمعى گفتند كه ملك خناس جنى از درستى اين كار تمام معلوم نكرده باشد ، تصور كند كه قابوس را به يسق پادشاهى كشت » .

يك جهت شدن :

متحد القول شدن ، همداستان شدن ، توافق حاصل كردن ، يكدل شدن « جمله يك جهت شدند كه هرچه باشد باشد و هرچه بادا بادا فردا از شهر برون خواهيم رفتن و جنگ مردانه‌وار خواهيم كردن » .

يك‌رويه :

يك‌طرفه ، يك‌جهت « بارى بهر حالى كه هست زودتر يك‌رويه ميشد كه بسيار جوانان تلف مىشوند - من دست ازين كار نمىدارم تا كار ترا يك‌رويه نمى كنم » .

يك زمان ، يك زمانى :

يك لحظه « يك زمان خواب نكردند - چون يك زمانى برآمد پرده برداشتند » .

يك‌سو :

يك‌سره ، يك‌رويه « ايرانيان را در ميان گيريم و كار ايشان يك‌سو كنيم »

يك‌سواره ( يك سوار ) :

سوار يك‌تنه « فيل زور تعجب نمود كه اين جوان از مملكت ايران يك سواره بيرون آمد ، اين همه سپاه از كجا آورد » .

يكى كردن :

همدست كردن ، متحد كردن « از بزرگان ملاطيه چندى را كه مصلحت باشد باهم يكى كنيم » .

يكى شدن :

متحد شدن ، دست يكى كردن ، همدست شدن « اكنون با شما يكى شدم و سوگند مىخورم كه از شما هرگز برنگردم . - اگر به راستى با ما يكى مىشود بغايت نيك باشد » .

يكى و يكى :

يكايك ، پياپى ، پشت‌سر يكديگر ، يكى پس از ديگرى ؛ يك‌تن با يك‌تن : « بهزاد گفت اى نامردان يكى و يكى گفتند ، شما دو تن و من تنها ؟ »

يلمان :

گويا بمعنى لبه و دمهء تيغ يعنى قسمت برندهء آن باشد و همه‌جا « يلمان تيغ » يا « سريلمان تيغ » آمده است يعنى قسمت برندهء تيغ يا سر آن « سريلمان تيغ بر دوش طومار آمد - يلمان تيغ بر سر كلاه‌خود آمد » . در فرنود ساريلمان بمعنى ضرب شمشير و در غياث اللغات خوابانيدن تيغ معنى شده است .

يوز :

سگ شكارى « سگان معلم و يوزان در دويدن و جهيدن ، باز و عقاب و شاهين در پريدن » .