از پهلوانى و يال و بال و هيبت و هيكل او بگفت كه جمله امراى ايران متحير بماندند » .
يراغ ( يراق ) :
سازوبرگ ، تجهيز « اسبانرا يراغ كردند - شاهزاده زر داد و سركارانرا بركار كرد و به يراق راه مصر مشغول شد » .
يراق كردن :
آماده شدن ، مهيا گرديدن ، ساز و برگ هر كار را بر خود فراهم آوردن « بعد از آن كشته را در دريا انداختند و يراق راه كردند - فرمود كه شما نيز يراق كنيد كه ما نيز نزديكتر ايشان رويم » .
يرغو :
مجازات ، سياست
« گفتند كه اين بنديانرا ببريد كه فردا مظالم خواهد بود و يرغوى ايرانيان فردا خواهد بود » .
يرلغ :
( - يرليغ ) اجازه و فرمان ( كلمهء مغولى است ) « چون ملك داراب در ايران بر تخت بنشست و حكم و يرلغ در اطراف فرستاد
يسار :
چپ و دست يسار يعنى دست چپ « خواجه الياس بازرگانرا مرتبهء وزارت بدهم و وزير دست يسار من باشد » .
يسق :
ياسا ، ترتيب ، تعبيه ، نظم « جمعى گفتند كه ملك خناس جنى از درستى اين كار تمام معلوم نكرده باشد ، تصور كند كه قابوس را به يسق پادشاهى كشت » .
يك جهت شدن :
متحد القول شدن ، همداستان شدن ، توافق حاصل كردن ، يكدل شدن « جمله يك جهت شدند كه هرچه باشد باشد و هرچه بادا بادا فردا از شهر برون خواهيم رفتن و جنگ مردانهوار خواهيم كردن » .
يكرويه :
يكطرفه ، يكجهت « بارى بهر حالى كه هست زودتر يكرويه ميشد كه بسيار جوانان تلف مىشوند - من دست ازين كار نمىدارم تا كار ترا يكرويه نمى كنم » .
يك زمان ، يك زمانى :
يك لحظه « يك زمان خواب نكردند - چون يك زمانى برآمد پرده برداشتند » .
يكسو :
يكسره ، يكرويه « ايرانيان را در ميان گيريم و كار ايشان يكسو كنيم »
يكسواره ( يك سوار ) :
سوار يكتنه « فيل زور تعجب نمود كه اين جوان از مملكت ايران يك سواره بيرون آمد ، اين همه سپاه از كجا آورد » .
يكى كردن :
همدست كردن ، متحد كردن « از بزرگان ملاطيه چندى را كه مصلحت باشد باهم يكى كنيم » .
يكى شدن :
متحد شدن ، دست يكى كردن ، همدست شدن « اكنون با شما يكى شدم و سوگند مىخورم كه از شما هرگز برنگردم . - اگر به راستى با ما يكى مىشود بغايت نيك باشد » .
يكى و يكى :
يكايك ، پياپى ، پشتسر يكديگر ، يكى پس از ديگرى ؛ يكتن با يكتن : « بهزاد گفت اى نامردان يكى و يكى گفتند ، شما دو تن و من تنها ؟ »
يلمان :
گويا بمعنى لبه و دمهء تيغ يعنى قسمت برندهء آن باشد و همهجا « يلمان تيغ » يا « سريلمان تيغ » آمده است يعنى قسمت برندهء تيغ يا سر آن « سريلمان تيغ بر دوش طومار آمد - يلمان تيغ بر سر كلاهخود آمد » .
در فرنود ساريلمان بمعنى ضرب شمشير و در غياث اللغات خوابانيدن تيغ معنى شده است .
يوز :
سگ شكارى « سگان معلم و يوزان در دويدن و جهيدن ، باز و عقاب و شاهين در پريدن » .