23 فتح انطاكيه
اما مؤلف اين داستان غريب چنين روايت كند از حكايت نصر بن عدل حلبى كه چون گلبوى را با بهمن زرينقبا برداشت ، از ترس سپاه ايران مىرفت ، روى به انطاكيه . در انطاقيه پادشاهى بود كه او را ملك عاصم نام بود ، مرد عادل بود و نصر حلبى را با او دوستى بود . بناچار رو بدان شهر نهاد . ميرفت تا سه شبانهروز برفت . چنانك هيچجا آسايش نكرد . از خدمتكاران صد مرد همراه داشت ، بعد از سه شبانهروز در مرغزارى فرود آمد . يك خيمه بيش نداشت در خيمه درآمد . حكم كرد تا گلبوى را بياوردند و بهمن زرينقبا را بسته بر در خيمه انداختند . چون گلبوى را در خيمه درآوردند ، نصر بن عدل از عشق او بىقرار بود ، او را در پيش خود بنشاند و دلدارى كرد و گفت هيچ خاطرت را بد مكن . من ترا از دمشق بيرون آوردم و نگذاشتم كه بدست ايرانيان افتى . جاسوس از عقب دارم كه آنچه از حال پدرت بدانند بيايند و بگويند . من بر تو عظيم مشفق و مهربانم و ترا دوست ميدارم .
اگرچه من نيز از ملك خود جدايم ؛ اما دلم به تو ساكن است . بايد كه مرا از جملهء خدمتكاران خود دانى كه من بعد روزگار باهم بگذرانيم و من آن كنم در عالم