ديگر ملك عاصم بر تخت برآمد . عايل را طلب كرد و گفت اى عايل چه مىگويى درآمدن نصر بن عدل ؟ عايل گفت اى شاه چه گويم ! ملك نصر بن عدل از مملكت خود برآمده است ، انديشهء مملكت ديگرانش نخواهد بودن . وليد خالد با نهصد هزار مرد حريف ايرانيان نبود ، ما نيز حريف ايشان نخواهيم بودن . بقول من كار كردى و لشكر بمصر نفرستادى ، چون عداوت با ايرانيان نكردى هيچ سپاه برين طرف نيامد ، مثل [ آنكه ] بر سكندريه و بر ديار سعيد و حلب و دمشق رفت ، هيچكس برين طرف نيامد . از آنجهت كه ملك داراب پادشاه عادل است و بجهانگيرى گرد عالم نمىگردد .
مقصود او عين الحياتست ، و اين نصر بن عدل يكى را از جوانان ايران [ با خود آورده است ] كه پهلوان پاىتخت ملك دارابست ، كه در شهر دمشق دربند بود ، كه سبب آمدن مظفر شاه و بهزاد بدمشق او بوده ؛ و [ بسبب او ] پهلوان عدنان قيس بدست بهزاد كشته شد و مسروق بن عتبه دمشق را درباخت . فردا كه ملك داراب معلوم كند كه پهلوان بهمن زرينقبا را اينجا آوردهاند ، بىشك سپاه ايران بطلب پهلوان بيايند . ملك ما نيز در سر اين كار برود . آنگاه ما طاقت حرب ايرانيان نداريم . درين كار نيكو انديشه بايد كردن كه درين كار خطرست . ملك عاصم گفت نيكو گفتى ، من نيز درين انديشهام . امشب خواب نكردهام . اكنون تو وزير منى ، بگو تا مصلحت چيست و چه بايد كردن ؟ عايل گفت حاليا مصلحت در آنست كه به نقد اين پهلوان بهمن زرينقبا را از نصر بن عدل بستانيم تا پيش ما باشد . آنگاه انديشهء صواب بكنيم و جاسوسان بر طرف سپاه ايران بفرستيم چنانك مصلحت باشد ، چنان كنيم . ازين نوع سخن ميگفتند و قطاع پسر ملك عاصم در انديشهء گلبوى بود كه چون كنم و چه دانم كه آن صاحب جمال كه من ديدم چه كس بود . با من سر درآرد يا نه ؟ بچه نوع بوصل او توانم رسيدن ؟
اما مؤلف اخبار و گزارندهء اسرار چنين روايت مىكند كه چون نصر بن عدل از خواب بيدار شد ، سرى پركين و دلى در آتش عشق سوزان ، برخاست و بر خود
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 96
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٩٦