تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 92

مساهمون:

ص٩٢
كه خاطر تو خواهد ، و سر از حكم تو بيرون نيارم و بر تو هيچ‌كس ديگر نگزينم . ازين نوع سخن ميگفت . اما گلبوى در انديشهء آن بود كه اين حرام‌زاده دل در من بسته است و مرا زهره ازو ميرود ؛ اين حرام‌زاده ما را كجا خواهد بردن ؟ گويا كسى از سپاه در طلب ما بيايد يا نه ؟ پهلوان بهمن زرين‌قبا از بندگى برهد ؟ نصر بن عدل در خوف بود كه مبادا كسى در عقب ايشان بيايد ، اندكى استراحت كرد و نعمتى كه بود بخوردند و در حال راه انطاكيه در پيش گرفتند و برفتند و از خوف ايرانيان در هيچ موضع قرار و آرام نداشتند تا عن‌قريب ملك انطاكيه رسيدند . اول روز بود كه شهر انطاكيه پيدا شد . شهرى بود در پايان كوه واقع شده بود . چون اهل شهر از آمدن نصر بن عدل آگاه شدند ، اين خبر را به ملك عاصم كردند كه نصر بن عدل حلبى با صد سوار ، از سپاه ايران گريخته مىآيد . اينك بر در شهر رسيده است . راوى اين داستان چنين روايت مىكند كه ملك عاصم را وزيرى بود عاقل و خردمند و دانا و كارديده ، او را عايل نام بود ، و ملك عاصم پسرى داشت عظيم خيره و بىوجود و نااهل او را قطاع نام بود . ملك هردو را باستقبال نصر بن عدل فرستاد تا او را در شهر درآوردند ، و از زبان ملك عاصم پرسش كردند . ديدند كه نصر بن عدل محفه‌يى با خود دارد و بهمن زرين‌قبا را در زنجير مىكشيدند . عايل گفت كه اين جوان سرخ چهره به ايرانيان مىماند كه نصر بن عدل با خود درآورده است . حاليا جاى سؤال كردن نيست . چون نصر بن عدل را در شهر آوردند از براى ايشان ايوانى ساز داده بودند . ايشان را در آن ايوان فرود آوردند . در آن وقتى كه گلبوى را از محفه بيرون مىآوردند كه در ايوان برند ، مگر قطاع آنجا بود ، بىاختيار چشمش بر جمال گلبوى افتاد ، بدلى و هزار دل عاشق جمال گلبوى شد . چنانك به كلى اختيار از وى برفت . با خود گفت اين حسن [ و ] زيبا [ يى ] از آن كيست ؟ اگر دختر ملك نصر باشد ، با پدرم بگويم تا او را از براى من