گلبوى را ، دختر مسروق بن عتبه ، و بهمن زرينقبا را با خود برده است . ملك داراب بجستوجوى ايشانست ؛ تا آمدن ايشان و جمع شدن سپاه من هنوز خيلى كارست ، و پسر من شاهنوش از عشق عين الحيات بىقرارست . پس مصلحت در آنست كه اول كار عروسى را تمام كنيد تا دل از طرف شاهنوش ايمن كنيم ؛ آنگاه به كار ديگر مشغول شويم . عسطور اين ميگفت و شاه سرور سر در پيش انداخته بود و از خجلت هيچ نمىگفت و با خود انديشه مىكرد كه اگرنه سبب مملكت مىبود ، من اين دختر را هلاك مىكردم و « 1 » از بدنامى و سر ننگى خود را مىرهانيدم . يا كاشكى اول او را بفيروز شاه داده مىبودم تا اين زحمت نمىبايست كشيدن . طيفور چون سخن كردن عسطور بشنيد كه در درخواستن عين الحيات مبالغه مىكند ، گفت ملك روم را بقا باد ، هرچند كه در كار خير تعلل نيك نيست اما شما را معلوم است كه اين دختر را طالبان بسيار بودند و از هر طرف بطلب او برخاستند و چندين هزار سر در خاك رفت و ملك سرور نمىخواست كه اين دختر را به كسى بدهد ، نه از سبب آنكه كس را به حساب نمىگيرد ، بلك از بهر آنكه خاطر كس ازو نماند كه چون البته بكس ديگر دهد ديگران ازو برنجند ؛ تا عاقبت فتنهء سپاه ايران برخاست و كار بدآنجا رسيد كه ما بمصر آمديم ، كه پسر شاه وليد خالد ، ملك صالح هم طالب بود ؛ گفتيم ما وقتى دختر بشما دهيم كه جواب كار ايرانيان بگوييد . چون نصيب او نبود كار بدينجا رسيد كه بملك تو آمديم و به يقين كه سپاه ايران از عقب ما بدين طرف خواهند آمدن كه آنچه ايشان طلب مىكنند اينجاست و حرب عظيم واقع خواهد شدن . پس ما را نه وقت زن دادنست . اول شما را جواب كار ايشان مىبايد گفتن . تا جواب كار ايشان نمىگوييد ، امكان نيست كه ما دختر بخانهء شما بفرستيم . ما عين الحيات را به كسى ميدهيم با ده ساله خراج يمن كه دفع ايرانيان كند .
هامش
( 1 ) - در اصل : و خود را .