زينهار ترا نشناختم . شاهنوش گفت بدين حال كه منم كه مرا بشناسد ؟ تا اين دم مشت و لگد خوردهام . گفت از كه ؟ بگو تا او را هلاك كنيم . شاهنوش گفت نمىتوان گفتن . اين بگفت و در خيمه رفت و جامهاى ديگر در بر كرد و بر سر بستر بيفتاد و مىناليد . خادم در وهم كه عظيم چوبى بر شاهنوش زده بود .
چون روز شد وليد خالد سوار شد . شاهنوش نيز نالان ، كه شب لت بسيار خورده بود ، او نيز سوار شد . چون اندكى برفتند از برابر ايشان خلق بسيار پيدا شد ، تا وقتى كه چتر و علم عسطور رومى رسيد . شاهنوش مركب پيش راند تا در برابر پدر رسيد . عسطور نگاه كرد ، شاهنوش را ديد سر و رو كبود گشته . گفت اى جان پدر ، بچه حالى ؟ به كسى مىمانى كه لت خورده باشد . شاهنوش گفت دىروز مركب مىدوانيدم ، مركب سكندرخورد و من بر زمين افتادم ، بدين حال شدم . عسطور گفت عظيم بلايى از تو گذشته است . اين بگفتند و روان شدند .
وليد خالد مىآمد ، شاه سرور مركب پيش جهانيد ، چون پيش وليد خالد رسيد ، پياده شد ؛ وليد نيز پياده شد ؛ طيفور نيز پياده شد و هم ديگر را در كنار گرفتند .
وليد خالد گفت شاد باش اى شاه يمن . من بسبب تو در بند و زندان ، و مملكت از دست رفته و بدست هر نااهلى گرفتار گشته و تو شب و روز در شراب خوردن ! شاه سرور گفت بجان عزيز تو كه من از غم و غصهء تو نه شب خواب داشتم نه روز آرام . در آن حال كه بقيصريه مىآمدم ، هلال عيار را از راه بطلب تو فرستادم ، بملاطيه . راه نبود بقيصريه آمدم . آنچه كرد سيف الدوله كرد . طيفور گفت آن همه گذشت . اكنون كار نوعى ديگر خواهد بودن كه ربيعاى قيصر سوگند خورده است كه من كار سپاه ايرانرا تمام كنم .
ايشان درين گفتن بودند كه عسطور رسيد . چون چشمش بر وليد خالد افتاد ، با جملهء امراى روم در پيش او پياده شدند و يكديگر را در كنار گرفتند و پرسش كردند . عسطور وليد خالد را از بند ملاطيه پرسش كرد . وليد خالد از شماس و
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 86
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٨٦