تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 85

مساهمون:

ص٨٥
سيرى طلب مكن كه كس اندر نشيب خاك * جز تشنه لب نيامد و جز ناشتا نشد « 1 »
شاه‌نوش نگران گشته ، بر آن طرف ديگر خدمتكاران چندى خفته بودند . تقدير خداى تعالى از آن خفتگان يكى بيدار شد . نيكو نگاه كرد . يكى را ديد قد خود را دو تو كرده و سر در آن خيمه كرده و گوش هوش نهاده و متحيروار ايستاده . آن شخص سرهنگى ديگر را بيدار كرد و حال با او گفت و هردو از قفاى شاه‌نوش آمدند و پس قفاى او را گرفتند و از آن سو كشيدند و او را در زير دست و پا گرفتند و سر و پاى او را خرد كردند و گفتند اى حرام‌زادهء دزد تو كه باشى كه در خيمهء زن شاه‌نوش نگاه كنى ! ما ترا پيش شاه‌نوش مىبريم تا جزاى تو بدهد . شاه‌نوش لت مىخورد و ميگفت خدا را مرا پيش شاه‌نوش مبريد كه مرد غريبم و راه غلط كردم ، بدين خيمه آمدم . بر من رحم كنيد ! بسيار تضرع و زارى كرد كه مرا بگذاريد ، بهزار شفاعت و زارى . هرچه پوشيده بود ازو بركندند . او را سر شكسته و رو كبود شده ، از بس كه مشت و لگد خورده بود « 2 » ، بگذاشتند . او از بيم جان مىدويد تا بدر خيمهء خود رسيد . خواست كه در خيمه رود ، خادمى خاص آنجا ايستاده بود و چوب زرين بر سر دست داشت . يكى را ديد برهنه كه مىدود . چون بر در خيمه رسيد ، قدم نهاد تا در خيمه رود ، خادم او را نشناخت كه از رفتن او آگاهى نداشت . مرد مجهول ديد ، برهنه بر مثالى غولى بيابانى ، ميخواهد كه در خيمهء شاه‌نوش رود . آن خادم برجست و آن چوب زرين را چنان بر ميان پشت شاه زد كه آه از جان او برآمد . خادم گفت اى حرام‌زاده تو مگر ديوانه شده‌اى ! اين خيمهء پسر قيصر روم است ، تو كجا ميروى ؟ شاه‌نوش گفت اى كراى حرام‌زاده ، مرا كشتى ! منم شاه‌نوش پسر قيصر ! خادم عجب ماند كه شاه‌نوش درين وقت كجا بوده است . بدين طريق لت خورده و برهنه و سر و پا شكسته . حيران شد . در پاى شاه‌نوش افتاد و گفت اى شاه‌زاده
هامش
( 1 ) - در اصل : نرفت . ( 2 ) - در اصل : خورده بود او را .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 85 | مولانا محمد بن احمد بيغمى