بودند شاهنوش پسر پادشاه روم ، ربيعاى قيصر ، پادشاهزادهء جملهء روم كه پدرش چهار هزار قلعه در فرمان داشت ، از درد عشق بىقرار شده بود و اختيارش به هيچ نوع نبود ، بيت :
عشق داغيست كه گر بر جگر كوه نهند * سنگ بر سينه زنان آيد و فريادكنان
بر در آن خيمه آمد و پشت را دو تو [ كرد ] و گوشهء پرده برداشت و بيك چشم نگران شد . چون چشمش بر جمال [ ب ] كمال شاه خوبان افتاد ، آن حسن بغايت و آن لطف بىنهايت ، و آن چشم نرگسين و آن سه خال مشكين ، و آن حلقهء ياقوتين و آن سيب سيمين و آن بانوى مهين را بديد . وقت آن بود كه هزار نعره زند و در آن خيمه دود و خاك پايش را توتياى چشمان خود كند و هزار بوسه بر پشت پايش دهد ، كه حسنش ماه را در ششدر محاق انداخته بود ، و گرمى پرتو جمالش آفتاب را در بوتهء مغرب گداخته بود ؛ دو كمند عنبرين را بقيد دل عشاق در پيش سينه گذاشته بود ، بيت :
اى شده پاىبند جان طرهء مشكبار تو * برده مرا قرار دل سنبل بىقرار تو
از پى آنكه تا كند هر سحرى صبوحيى * از مى لعل اشك من نرگس پرخمار تو
روى مرا به خون دل كرد نگار و مىكند * ديدهء دردمند من بىرخ چون نگار تو
شاهنوش چنان بىخبر شد كه خود را فراموش كرد . آتش عشق عين الحيات ديگ دماغش را در جوش آورد و بدان يك نظر كه بنگريد زهر فراقش نوش كرد .
نصيبش غير از آن ديدار نبود ، كه آن در بىقيمت درخور آن خريدار نبود .
مسكين دل داد و بدلبر نرسيد ، رويش ديد و بويش نشنيد ، در باغ درآمد و ميوهيى نچيد ، بر اسب طرب ميخواست كه سوار شود ، اسبش برميد ، ميخواست كه بگيرد از پيشش بجهيد ؛ از پى آن صيد تا بعدم بدويد ، بسيار بكوشيد بگردش نرسيد ؛ نرسيده بمراد از خنجر عياران ايران نرهيد . شعر :
تا عالم است اميد كسى زو وفا نشد * تا خاك بود درد دلى را دوا نشد