تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 83

مساهمون:

ص٨٣
شاه‌نوش از دور ايستاده بود و نگران آن محفه شده بود كه خيلى وقت بود كه عاشق عين الحيات بود . اگرچه هرگز او را نديده بود ، اما آوازهء حسن او را بسيار شنيده بود و عظيم اشتياق ديدار او داشت و طمع بسته بود و با خود يقين كرده بود كه عين الحيات را به من خواهند دادن ، تا پدرم با ايرانيان حرب كند . او درين انديشهء ملاقات كه علم زرين ملك داراب رسيد ، كه در شهر ملاطيه بود كه چون ملاطيه را بگرفتند آن علم را با خود آورده بودند ؛ از شصت من زر سرخ بود ، اژدها پيكر . در پاى آن علم وليد بن خالد با نيك انديش وزير و شماس و شماط مىآمدند . شاه‌نوش مركب پيش راند و از پشت مركب پياده شد . شاه وليد را گفتند كه اين شاه‌نوش است ، پسر ربيعاى قيصر . شاه‌نوش بدويد و ران وليد خالد را ببوسيد . وليد خالد شاه‌نوش را در كنار گرفت و بپرسيد . شاه‌نوش گفت ملك را بقا باد . پدرم با شاه سرور از عقب مىآيند . نيك انديش وزير با شماس و شماط پياده شدند و در پيش شاه‌نوش خدمت كردند . شاه شجاع و شاه اسد نيز رسيدند ، پياده شدند و ركاب شاه وليد را ببوسيدند و روان شدند تا رسيدند بمرغزارى خرم . گفتند اينجا فرود آييم كه يك منزل به قيصريه مانده است . در آن مرغزار فرود آمدند و در بارگاه درآمدند و از آن نعمتى كه از قيصريه آورده بودند ، در پيش آوردند و تا دو دانگ از شب در پيش وليد خالد بودند و از هر باب سخنى ميگفتند . شاه شجاع پيش خواهر آمد كه او را ببيند . باقى پراگنده شدند . شاه‌نوش بخيمهء خود آمد اما عظيم آرزوى آن داشت كه يك بار ديدار عين الحيات را ببيند . چندان صبر كرد كه از شب اندكى ديگر بگذشت . بر در بارگاه سرهنگان و خواجه‌سرايان بودند ، از قفاى خيمه ، پيراهن پوشيده و يك توطاقيه بر سر ، بيرون آمد و رو بخيمهء عين الحيات نهاد كه ميدانست راه آن خيمه را . روان شد تا در خيمهء عين الحيات رسيد . روشنى شمع پيدا بود و بدان طرف چند تن در خواب