تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 82

مساهمون:

ص٨٢
شاه وليد خالد بروم و سلام شاه را برسانم ، تا شما را آمدن . عسطور گفت روا باشد . شاه سرور يمنى شاه شجاع را گفت اى جان پدر ، تو نيز برو و خواهرت را ببين و به ايوان ماش فرود آور . شاه شجاع و شاه اسد و شاه‌نوش و جمعى از بزرگان يمن و روم استقبال شاه وليد خالد كردند . راوى داستان روايت كند كه در ميان راه بهم رسيدند . اول محفهء عين الحيات مىآوردند ، بقرب سيصد كس آن محفه را در ميان گرفته بودند و مىآوردند . شاه شجاع چون محفهء خواهر را بديد ، مدتى بود كه از عين الحيات جدا شده بود ، عظيم شاه خوبانرا دوست داشتى ، كه در عالم بحسن و جمال مثل نداشت . شاه شجاع مركب را جهانيد و در پيش محفه آمد و سر دست دراز كرد و دامن محفه را برداشت و در محفه نگاه كرد . شاه خوبانرا ديد چون خورشيد تابان نشسته ، و جامه‌يى از قصب سياه در بر كرده ، و قصبى ديگر بر سر افگنده ، و رنگ روى متغير گرديده ، و چشم نرگسان پر آب حسرت كرده و بر رخسارگان انور ريزان كرده ، و چون ماتم‌زدگان سر بر زانوى فرقت نهاده . طعنهء دشمنان شنيده ، و فراق دوستان ديده ، و ساقهاى سيمين را در بند سلاسل كشيده ، بدين نوع در آن محفه نشسته و سر در پيش انداخته . شاه شجاع درو نگاه كرد . عين الحيات برادر را بديد اما از غايت انفعال سر برنياورد . شاه شجاع خواهر را هرگز بدان نوع نديده بود . آتش در جانش افتاد . گفت اى شاه خوبان منم برادرت شاه شجاع ، سر برآور و در برادرت نظر كن و خاطرت را فارغ دار كه ما ميدانيم كه ترا هيچ گناهى نيست كه اسير دست ايرانيان بودى . پدرم بر تو هيچ گناهى نمىگيرد . عين الحيات چون از شاه شجاع اين سخن بشنيد اندكى ايمن شد كه عظيم در خوف بود . بعد از زمانى سر برآورد و گفت اى برادر ، من چه كرده‌ام كه مرا چون گناهكاران پاى در زنجير كرده‌اند و چون اسيرانم مىآرند ؟ شاه شجاع گفت باكى نيست ، چون بقيصريه رسيم بند از تو بردارند . ايشان باهم سخن ميگفتند و