تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 81

مساهمون:

ص٨١
راوى اين داستان چنين روايت مىكند كه آن روز كارسازى كردند و آن شب همهء شب به‌روز عيار بسيار جهد كرد كه باشد كارى تواند كردن ، ميسرش نشد و نتوانست كه عظيم بيدار و هشيار بودند . اول روز بود كه وليد خالد سوار شد و طرم‌تاش را وداع كرد و راه قيصريه در پيش‌گرفت . به‌روز عيار با ايشان برفت و هيچ نتوانست كارى كردن كه عظيم پاس مىداشتند . دانست كه كارى نمىتواند كردن . گفت حاليا بازگردم و اين خبر بد را بفيروز شاه برسانم كه هلال عيار ، آن حرام‌زادهء غدار ، با ما چه كرد . بناچار بازگشت و راه دمشق در پيش‌گرفت . هنوز ملك داراب در دمشق بود و ضبط دمشق مىكردند و مال دمشق جمع مىكردند و بهمن زرين‌قبا با گلبوى هردو ناپديد شده بودند و هيچ كس نمىدانستند كه ايشان كجااند . جاسوسان بطلب فرستاده بودند و انتظار ايشان مىبودند . به‌روز عيار رو بدمشق نهاد تا كى رسد . اما مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه چون شاه وليد خالد و شماس و شماط آن محفهء عين الحيات را برداشتند و شاه سيف الدوله با نيك‌اختر وزير و شموط بقيصريه رسيدند ، هلال عيار پيشتر برفت و شاه سرور يمنى را با شاه عسطور و شاه‌نوش پسر قيصر ، از آمدن وليد بن خالد و آنچه خود كرده بود ، جمله را بگفت و از آمدن بهروز عيار و حكايت شبيخون و ده هزار مرد بقتل آمدن بازگفت . شاه سرور يمنى و ربيعاى قيصر و طم‌طام وزير و امراى پاى تخت از قرطوس و خورطوس و قاقوس جمله عجب ماندند و بر آن ده هزار مرد دريغ خوردند و بر هلال حرام‌زاده آفرين كردند . شاه‌نوش خيلى انعام بهلال عيار كرد كه محبوبش را او آورده بود . طم‌طام وزير گفت استقبال بايد كردن كه وليد خالد پادشاهى بود كه در آن عصر هيچ پادشاهى به شوكت او و استقلال او و گنج و خزينهء او نبود . طيفور وزير گفت كه برود ؟ اول ما برويم . شاه‌نوش آرزوى ديدن عين الحيات داشت . چون بشنيد كه محفهء او را با وليد خالد مىآورند بر جست و گفت اى شاه من به استقبال